مجتبی:
سلام،
نامه استعفای شما را دریافت کردم. با این حال، من یک سامانه هوش مصنوعی هستم و توانایی پذیرش، رد یا پردازش رسمی استعفا را ندارم.
اگر مایل باشید، میتوانم متن استعفای شما را از نظر نگارشی، حرفهای بودن یا لحن رسمی بررسی و ویرایش کنم
۱۰ سال پیش قبل از مهاجرت رفیقم قرار شد یه شب پسرونه بشینیم خونشون عرق خوری، من نزدیک بودم زنگ زدم گفت دارم میام خرید ندارین ؟
گفت نه داداش بیا، رسیدم زنگ ایفون (تصویری) رو زدم برداشت گفت کیه ؟
(ادامه در منشن اول)
وقتی زمان تصمیم میگیرد
هیچوقت حسین سبزیان فکر نمیکرد روزی نامش در جهان سینما، ماندگارتر از محسن مخملباف شود.
او روزی فقط آرزو داشت «مخملباف» باشد؛ مردی که آنقدر عاشق سینما بود که خودش را در رؤیای فیلمها گم کرد. اما زمان، همیشه حقیقت آدمها را آرامآرام آشکار میکند؛ بعضیها را محو میکند و بعضیها را حتی بعد از مرگ، بزرگتر و ماندگارتر.
سبزیان سالهاست از دنیا رفته، اما هنوز تصویرش روی پردههای جهان زنده است. فیلم Close-Up هنوز در سینماها، دانشگاهها و جشنوارههای مختلف نمایش داده میشود و دربارهاش حرف میزنند. حتی در Close-Up Film Centre در لندن، بارها این فیلم در برنامههای ویژهی سینمایی نمایش داده شده؛ جایی که خودِ نام آن سینما بر گرفته از جاودانگی همین فیلم و همین چهره است.
در مقابل، مخملباف به نقطهای از سقوط و پوچی رسیده که حتی آرزوی بمباران کشوری را میکند که روزی در همان خاک فیلم میساخت و از مردمش الهام میگرفت. این شاید تلخترین داوریِ زمان باشد؛ اینکه مردی گمنام مثل سبزیان، با تمام زخمها و شکستهایش، امروز در حافظهی سینما انسانیتر و ماندگارتر از کسی به نظر برسد که روزی آرزو داشت شبیه او باشد.
زمان، در نهایت، همهچیز را مشخص میکند.
نه هیاهوی شهرت میماند، نه تصویرهایی که آدمها از خودشان میسازند.
آنچه باقی میماند، حقیقتِ انسان است؛ و شاید به همین دلیل است که امروز حسین سبزیان، هنوز زندهتر از بسیاری از آدمهای زندهی این دنیاست.
حسین سبزیان که گفت:"منم مثل اون پسره تو فیلم مسافر، جاموندم." درون خودم فرورفتم.(مسافر رو از فیلمای عباس خیلی دوست دارم)
وقتی که از تولستوی نقلقول آورد که "هنر اون تجربهی احساسشدهایه که هنرمند در خودش پرورش میده تا به مخاطب انتقالش بده" یچیزی توم جابجا شد...
رفتیم یه جا که حرفش زیاد بود ساندویچ بخوریم، منو رو باز کردیم دیدیم همه ۷۰۰-۸۰۰ئه. آروم رفتیم مغازهی بغلی ژامبون و خیارشور خریدیم و برگشتیم. ماشین رو که از پارک درآوردم گشت استخبارات سنایی پیچید جلوم، عکسم رو برداشت گفت تا شش ماه حق نداری اینجا بیای.
این عکس بچگی مامان منه، حوالی سال ۵۰، ۵۱. بهش گفته بودن تکون نخور ازت عکس بگیریم، برای همین اینقدر دستاشو صاف نگهداشته. میگه: «ترسو بودم. میترسیدم. شاگرد اول هم بودما ولی از ترس درس میخوندم. فکر کردم بزرگ شم دیگه نمیترسم ولی هنوزم ترسو هستم. هنوز هم از عالم و آدم میترسم.»
جوانترین، یکی از ثروتمندترین و با پتانسیلترین کشور دنیا را گرفت و در نهایت پس از ۴ دهه یک ویرانه و درمیان آتشوخون تحویل داد.
درتاریخ از او بهعنوان یکی از سفاکترین، بیلیاقتترین و بیخردترین رهبران تاریخ ایران یاد خواهد شد.