...واقعا گُم میشم، هیچیم شبیه به خودم نیست، هیچ دسترسیای به خودم ندارم! شبیه عروسکهای هوارقصان میشم که به بقیه نگاه میکنه و لبخند میزنه، ولی نه میدونه کیه، و نه میدونه واسه چی داره اون کار رو میکنه؛ هیچ چیز توش نیست، به جز هوا!
و این روزا... از اون روزای تخمیه!!!
یه روزایی حالم خیلی تخمیه، انقد تخمی که واقعا هیچ اسم دیگهای برای اون احساسات پیدا نمیکنم. یه حسی انگار یه مشت اوباش به ذهنم حمله کردن و با لگد رفتن تو کتابخونهی ذهنم که توش مرتب و منظم همهچیز رو دستهبندی کرده بودم؛ همشون ریخته و هیچی رو نمیتونم پیدا کنم! اون روزا...
۱/۳
بابام با وجود اینکه از کاری بودن من خیلی خوشش میومد همیشه تعریف میکرد ازش، ولی به خاطر فقر، ریسکپذیری پایینی داشت. مثلا منِ بچه واقعا التماس میکردم که تو رو خدا من میخوام برم جوراب بفروشم یه پول مایه بهم بده بهت برمیگردونم هم به سختی...
۲/۳
بهم پول میداد! (والا اگه بچهی من بگه، سریع پولو میندازم تو دستش و میکشم تو کونش که برو کار کن، آفرین پسر👏).
حالا من چیکار میکردم تا اون پول رو بگیرم؟! میگفتم بهم پول بده، من با سودش تا فلان موقع بهت برمیگردونم. با این شرایط...
@syawsh867926022 آره، اونکه دیگه انتظاراتش خیلی از زمان جلوتر بوده ولی حسی که نسبت به چتجیپیتی داشته خیلی واسم ملموس بود.
حالا شاید یه مدت دیگه چتجیپیتی لاین سقف هم بزنه بعد این دوباره بره بهش فحش بده :))
حالم طوریه که با تمرکز زیاد دارم رو بند راه میرم و میدونم یکمی شُل بزنم پرت میشم تهِ دره!
وایسادم، هم پاهام عرق کرده و هم ترس داره بهم غلبه میکنه. صرفا دارم سعی میکنم فقط روبرو رو نگاه کنم و اگه تونستم یه قدمِ دیگه بردارم...