از بچگی یه غمی باهام بوده...
همیشه احساسش میکردم؛ گاهی دوسش داشتم حتی...
ولی بیشتر وقتا توش گیر میکردم، حل میشدم
اون وسطا همش دست و پا میزدم تا ازش بیام بیرون
الان، الان ولی حاضرم توش بمیرم.
طلا باید برای استفاده و زیبایی و لذت میبود، ماشین باید برای سوار شدن میبود، خونه باید سرپناه میبود، زمین باید برای خونه ساختن میبود... هیچکدوم نباید سرمایه و کاسبی میشدن. هیچکدوم نباید مایهی این حجم از اضطراب و استرس و بخریم یا بفروشیم میشدن... .
احتمالا تو زندگی قبلیم یه درخت بودم!
همینطوری سالها برای خودم نشسته بودم تو جنگل و نگاه میکردم؛ همهی جزئیات رو با دقت تماشا میکردم.
دستامو بلند میکردم تا آسمون، به ماه و خورشید و ستارهها و ابرها دست تکون میدادم و خاک رو بغل میکردم...