من وقتی کارشناسی بودم آخر هفتهها میرفتم کتابخونه ملی. یه دلیلش این بود که پنجشنبه جمعه کتابخونه دانشگاه نیمه بسته و بسته بود. وقتی هم میرفتم بقیه به چشم «این بچه رو کی راه داده اینجا» باهام برخورد میکردن :)))
متاسفانه اون موقع هم خیلی افسرده بودم و هم مهارت معاشرتم بدتر از الان بود (الان خیلی خوب نیستم) و نمیتونستم دوستی پیدا کنم. خلاصه که خیلی خوش نگذشت ولی تونستم درس بخونم حداقل :))
هی اطرافو چک میکردم که اگه کسی خواست خفتم کنه فقط بدوام :))) به ایستگاه دانشگاه که میرسیدم دیگه خیلی دیر بود اونو جرئت نداشتم پیاده برم اسنپ میگرفتم. ولی چون نزدیک بود قیمتش کم بود رانندهها سخت قبول میکردن.