9/9
At that doorway, Pahlevani ceased to be merely a word. It became an act of humanity.
We will remember Sima Mousavi and Omid Falahpour.
And we will keep the door they opened forever open in the memory of our nation.
Their names must never be forgotten
1/9 They opened their door—and stood as heroes.
The alley was under heavy gunfire. Terrified people were running for their lives, desperately seeking shelter.
Amid the hail of bullets, Sima Mousavi and Omid Falahpour chose to help
8/9
The greatness of Sima and Omid must be remembered at that doorway.
A door they opened not only to a wounded stranger, but to the history of Iran.
Their home became a sanctuary, forever remembered as a place where compassion turned into action
دینامه روایت | گلهای غربت | ٠٠٢
«در خانهی من، زنی بینام زندگی میکند.»
دروغه اگه بگم بهت فکر نمیکنم، زن ناشناس شمارهی ۱۲۷۶۰.
وقت خواب، وقت بیداری، وقت پختن غذا، بیشتر از همه وقت پیاز رنده کردن که میشود اشک ریخت و بچهها را نگرانتر نکرد؛ وقت نوشتن، صورت بیگناه و جوانت میآید جلوی چشمم، قصه یادم میرود. چه قصهای بجز قصهی غصهی شما؟ اصلاً شما همهچیز مرا بیمعنی کردید.
تنها رسیدگی من به خودم ناخنهایم بود، زن.
خبر داری سه ماه است نرفتهام پیش دوستی که مهربانانه ناخنهایم را درست میکرد؟ حالا ناخنها به حال و روزم شبیه است: از ته شکسته، پوستپوستشده و غمگین…
خبر داری زن شمارهی ۱۲۷۶۰ که موهایم را هم کوتاه کوتاه کردم؟! دیگر حوصلهی سشوار و دنگ و فنگ نداشتم. حالا موها شبیه حال و روزم است: بینظم و درهم، ژولیده، غمگین…
وقت حرف زدن با بچهها یادت میافتم…
پنجاه روز در کهریزک مانده بودی، حالا چطور؟ هنوز آنجایی یا دنبالت آمدهاند، پیدایت کردهاند؟ مادرت کیسههای سیاه را یکییکی باز کرده و روی ماهت را دیده؟
شاید مادری نداری. پدرت شاید نوحه خوانده: «دختر من کجایی؟ دختر بابا… کجایی؟»
شاید هیچکس را نداری. شاید از شهر کوچکی آمده بودی که روی پاهای کوچک و لرزانت بایستی و هنوز خوشخیالانه فکر میکنند در حال بدو بدو برای از گرو درآوردن هشتت از نُهت هستی، هان؟
بچهای شاید در رحمت بوده، هان؟ رحمی که میگویند درآوردهاند که مدرک جرمی نماند…
شوهری شاید دنبالت باشد، هان؟
هیچکس؟ هیچکس تو را گم نکرده؟
کاش من اسمت را میدانستم و دنبالت میگشتم، دوازدههزار و هفتصد و پنجاه و نه کاور را باز و بسته میکردم تا برسم به تو… به قرص روی چون ماهت. با دست لکهی خون را از روی بینیات پاک میکردم، قربانصدقهات میرفتم، برایت کِل میکشیدم، گِل به سر دور مزارت میرقصیدم.
میرقصیدم، میرقصیدم…
راوی: تکین حمزهلو
#دی_نامه
#تا_ابد_از_دی_بگو
#برای_آنکه_هیچ_نامی_فقط_یک_عدد_نماند
#انقلاب_شیروخورشید
دینامه روایت | پهلوانان | ۰۰۶
پهلوانان: #سیما_موسوی و #امید_فلاح_پور
درِ خانه را گشودند؛ قامتِ پهلوانی برافراشتند.
کوچه زیر گلولهباران بود.
مردم هراسان در کوچه میدویدند و پناه میخواستند.
سیما و امید، درست وسط تیراندازی هولناک، زیر باران گلوله شجاعانه به کمک شتافتند و درِ پارکینگ خانهشان را به روی یک تیرخورده گشودند.
این دیگر انتخاب خطر نبود، شجاعت مواجهه با خطر مرگ بود برای کمک به انسان دیگری.
تمام شکوه این روایت در همین کنش است: بازکردن یک در، زیر باران گلوله؛
پناهدادن به دیگری، وقتی جان خودت قطعاً در خطر است.
در فرهنگ پهلوانی ایران و ایرانیان
پهلوانی به زور بازو و آوازه نیست؛ به مروّت است، به دستگیری و از همه مهمتر به انتخاب.
انتخاب بین مظلوم و ظالم.
پهلوان کسی است که رنج دیگری او را از جای بلند میکند؛ در هنگامهی خطر پیش میرود و نمیگذارد انسانی بیپناه بماند. بزرگیاش در کاری آشکار میشود که برای دیگری میکند.
سیما موسوی، ۳۷ ساله، و امید فلاحپور، ۴۱ ساله، زوجی از کرج بودند؛ دو انسان از میان مردم. شامگاه نوزدهم دیماه ۱۴۰۴، پهلوانی برای آنان نام و نشان نبود؛ کاری بود که باید میکردند. کوچه گلولهباران بود، اما انسانی زخمی را بیپناه نگذاشتند؛ در را باز کردند.
بنا بر روایت نقلشده، پس از گشودن در، به سمت پارکینگ تیراندازی شد. سیما و امید هدف گلوله قرار گرفتند و جان باختند.
اما پیش از آنکه گلولهها به آنان برسند، آن دو پاسخ خود را به بیداد داده بودند: در را گشوده بودند.
و ایستادند در برابر قاتلان برای حفظ جان انسانی دیگر.
این، کنشِ شکوهمند پهلوانی آنان بود؛ روشن، استوار و بینیاز از هر خطابه و استعارهای.
شکوه سیما و امید را باید در همان آستانهی در دید؛ دری که رو به تاریخ ایران باز کردند؛
و خانهی آنها به عنوان پناهگاه ایران در تاریخ ایران ثبت شد.
جایی که دستگیری از یک مجروح، معنای مروّت را از کلمه به کردار رساند.
نامشان را به یاد میسپاریم؛ و دری را که باز کردند، در حافظهی این سرزمین باز نگه میداریم.
#برای_آنکه_هیچ_نامی_فقط_یک_عدد_نماند
4/4
As long as the Islamic Republic's machinery of slaughter remains in power, it will keep searching for another neck to fit its noose.
Ali Sina Mostafavi deserved to live.
His name must never be forgotten
#IranMassacre
1/4
He conquered mountain peaks, played music with remarkable skill, and loved animals.
Then he was hanged.
Ali Sina Mostafavi was 37 years old, from Bam, Iran—a city that had once risen from the rubble of a devastating earthquake
3/4
In 2022, he joined the protests and was arrested.
In January 2026, he took to the streets again.
This time, he was tortured into making a forced “confession.”
A man who loved life was condemned to death.
دینامه روایت | دی خون ادامه دارد | ۰۰۴
#علی_سینا_مصطفوی را اعدام کردند.
آنکه قلهها را یکییکی زیر پا گذاشت، ساز را به مهارت مینواخت، حیوانات را دوست داشت، به دار کشیده شد.
سیوهفت سال داشت. اهل بم بود؛ از خاکی که یک بار زیر آوار رفت و برخاست. کوهنورد بود، نوازنده بود، عاشق طبیعت بود.
تمام فیلمها و عکسهایش همین بود: لبخند، کوه، ساز، و گربه و سگی که حالا صاحبشان را از دست دادهاند.
در ۱۴۰۱ به خیابان آمد و بازداشت شد. در دی ۱۴۰۴ دوباره آمد. این بار زیر شکنجه از او «اعتراف» ستاندند.
تا جمهوری کشتار اسلامی برقرار است برای طناب دارش دنبال گردن میگردد.
از او بگو به دنیا
از او که سر به دار است
#دی_نامه
#تا_ابد_از_دی_بگو
#برای_آنکه_هیچ_نامی_فقط_یک_عدد_نماند
#انقلاب_شیروخورشید
12/12
And so, while the world moves on and the days pass, Leo remains caught in that endless January.
Waiting for a familiar voice.
Waiting for a familiar touch.
Waiting for Ghazal.
Leo will wait for her forever.
#IranMassacre#deynameh1404
1/12
Everyone knows Ghazal will never come back.
Everyone except Leo.
Cats have no calendars.
For Leo, January has never ended. He still watches the door, waiting for Ghazal to return and call his name.