خستم از واکنش نشون دادن، از استوری گذاشتن، از ماتم گرفتن، از حرف زدن، عادی نشده نه ولی این غم از وقتی که شروع شد تمومی نداره، حتی دیگه نمیتونم بشمارم چندمینشه…
«هر چه مسنتر میشوم بیشتر درمییابم که آدم تنها با کسانی میتواند زندگی کند که به او رهایی میبخشند. کسانی که شور و عشقشان همزمان که با قدرت احساس میشود، باری بر دوش آدم نیست. زندگی امروز دشوارتر، جگرسوزتر و بینفستر از آن است که آدم به اسارت بیشتر از سوی کسانی که توسط آنها دوست داشته میشود، تن دهد.»
- از نامهی آلبر کامو به رنه شار.
#ازبه
ما اینترنت رو برای همه میخوایم! برای برادرم میخوام که دوست داره آنلاین بازی کنه ، برای مادر بازنشسته ام میخوام که سرش رو تو اینستاگرام گرم کنه ، برای پدرم میخوام که یوتیوب ببینه
ما اینترنت طبقاتی نمیخوایم
#DigitalBlackOutIran
از این زندگی که پر از اجبارهای اختیاریه، متنفرم.
یعنی چاقو زیر گلوت نیست که به اجباریهاشون تن بدی ولی یه جایی به اختیار تن میدی!
نمیدونم چه جوری بگم، سخته و بدتر از اون تحقیرآمیز.
About two and a half years ago, I decided to completely cut off friendships where people are only around when they need something or when it’s convenient for them, rather than when you actually need them. And well, I guess there was only one left!
اینترنت حق اون خانوم که قلاب بافی میکرد و
دستبافت آنلاین میفروخت
حق اون معلم که کلاس خصوصیش آنلاین برگزار میکرد
حق اون فروشنده که نمیتونست یه مغازه اجاره کنه و محصولش آنلاین میفروخت
حق اون مادر پیری که بچش تصویری میدید تا از بیکسی دق نکنه
اینترنت حق همه ی ماست
اینترنت آزاد…