او به شوخى هاى كودكانه ام لبخند نمى زد به روياهايم گوش نمى داد،و وقتى با هيجان درباره ى چيزى حرف مى زدم، بانگاهى خسته سر تكان مى داد. كم كم ياد گرفتم كه كمتر حرف بزنم، كمتر بخندم، ودر نهايت، كمتر احساس كنم ووقتى روزى در آينه نگاه كردم، ديگر آن دختر پرشورى كه روزگارى بودم را نديدم