پادشاه کوچک؛ روایت هکر نابغه ایرانی از همکاری با وزارت اطلاعات تا افتادن در دام افبیآی
گزارشی تحقیقی درباره امیر براتی نوشتم، هکری که به عنوان متخصص امنیت شبکه میتوانست هر جای دنیا بخواهد با شرکتهای بینالمللی کار کند، اما راه دیگری رفت و نبوغش را در اختیار دستگاه امنیتی ایران قرار داد.
براتی که با نام مستعار کینگلِت (پادشاه کوچک) کار هکری میکرد، در فاصله کوتاهی پس از مهاجرت به ترکیه در نوروز سال ۱۴۰۰، با خرید ملکی ۱ میلیون دلاری در برج مسکونی «امار اسکوئر هایتس تاور» در استانبول، شهروندی ترکیه را به دست آورده بود.
او در پی نگرانی از افشای هویتش، اسم و فامیل خود را در این کشور به شکل قانونی تغییر داده بود، اما نه این تابعیت تازه و نه آن تغییر هویت نتوانست او را از چشم افبیآی که دنبال بازداشتش بود، مخفی کند.
براتی پنجشنبه چهارم تیر در شهر کوتور در مونتهنگرو بازداشت شد. او به اتهام انجام حملات سایبری گسترده، کلاهبرداری رایانهای، هک، دسترسی غیرمجاز به سیستمهای رایانهای محافظتشده و سرقت هویت، تحت پیگرد دادگاهی در نیویورک قرار دارد و انتظار میرود پس از طی مراحل قانونی به ایالات متحده مسترد شود.
https://t.co/tySFDHSUbo
اگر رضا پهلوی همین فردا درون ایران کاشته شود و حکومت را به دست بگیرد از جمهوری اسلامی بهتر نخواهد بود؟
آری، خواهد بود.
پس چرا مخالف او هستیم؟
دقیقا به این دلیل که او هرگز بازنخواهد گشت و ادامه حضورش در صحته اپوزیسیون ضامن بقای حکومت تهران است. چرا؟
چون با المشنگههای تمامیتخواهانهاش مهمترین جنبش ایرانیان که #زن_زندگی_آزادی بود و مردم درونکشور در کنار تظاهرات مستمر و شجاعانهشان چشم به ائتلاف اپوزیسیون دوخته بودند را زمینگیر کرد.
تظاهرات و اعتصابهای دیماه را که رو به گسترش بود، با فراخوانش و مصادره به مطلوب کردن خواستهها و شعارها در نطفه خفه کرد و کشور را دودستی تقدیم یک جنایتکار جنگی و یک دروغگو کرد تا در راستای منافع خودشان ایران و ایرانی را شخم بزنند.
در این چهار دهه یک گام درست برنداشته، پرخطاترین راهها را رفته، سخیفترین انسانها را گرد خود آورده و شنیعترینها را در هوادارانش بیرون آورده.
رفتار و گفتار طرفدارانش و چک سفیدی که به آنها داده شده در اسلامستیزی و ضدیت کور و جاهلانه با مقدسات بسیاری از مردم ایران، او را برای قشر متدین غیرقابل هضم کرده. قشری که اکثریت است و از شرایط کشور ناخشنود اما از روی ناچاری و هراس از آینده پشت حکومت ایستاده.
حق هم دارد. رضا پهلوی و اطرافیانش ترسناک هستند.
غرب هم اینها را میداند و بیدلیل نیست که اهمیت و اعتباری برایش قائل نیست.
بزرگترین اشتباه پدرانش این بود که ندانستند چه موقع کنار بروند. بزرگترین خدمت رضا پهلوی به مردم این است که همین حالا کنار برود تا اپوزیسیون از این فضای مسموم بیرون آید و هوای تازه تنفس کند.
انتقال قدرت از سلسله قاجار به سلسله پهلوی مسالمتآمیزترین فرایند انتقال قدرت میان دو سلسله و نظم سیاسی متفاوت در طول تاریخ ما بوده است.
نه تنها احمدشاه و خانوادهاش و نزدیکانش قتل عام نشدند، بلکه بخش قابل توجهی از کارگزاران نظام پیشین و اعضای خاندان قاجار در عالیترین سطوح سیاسی در نظام پهلوی مشغول به کار شدند.
رضاشاه و نخبگان همراهش نمونهای موفق از گذار مسالمتآمیز را رهبری کردند که در طول تاریخ ما بینظیر است.
رضاشاه اگر چه نظامی و سیاستمداری واقعگرا بود که مناسبات قدرت را میفهمید و در استفاده از قدرت خجول نبود اما هدفش نه انتقامجویی و خونریزی که نجات کشور، ساختن دولت ملی، توسعه ایران، و رفاه ایرانیان بود. از این رو مسیری را انتخاب کرد که با حداقل خشونت بتواند حداکثر اقتدار لازم برای رسیدن به اهداف بالا را فراهم کند.
آدمی را فرض کنید که دست و پاش را زنجیر کردن و انداختنش ته استخر. این باید همزمان هم زنده بمونه و هم خودش را از زنجیر رها کنه. وضعیت بچههایی که در ایران با اینترنت کار میکنند شبیه چنین آدمیه. در زنجیر فیلترینگ و تحریم و وضعیت اقتصادی. اگر زنده بیان بالای آب، باید مدال بگیرند.
«در زمان بحران، درونگرایی و پناه بردن به کلیشههای آشنا امری طبیعی و قابلفهم است. اما به عقیدهی من، باید بکوشیم به مردم کمک کنیم تا چشم به افقهای دورتر و دنیای بیرون بدوزند و با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. روزنامهنگاریِ خوب میتواند چنین کند. روزنامهنگاریِ خوب میتواند زندگیِ مدنی را تقویت کند، درک مشترکی از واقعیت بیافریند و پیوندهایی را پدید آورد که مردم جایش را خالی میبینند و حسرتش را میخورند.»
کاترین وینِر
ماجرای کلاهبرداری #یوتوپین
چون طولانیه اول خلاصه میگم، اگه حال داشتین رشتو رو هم برای جزئیات بخونین:
یوتوپین با وجود قرارداد رسمی، ۴۰۰۰ یوروی ما رو خورده و یه ریجکتی شینگن هم گذاشته توی پاسپورتمون. دفترش هم جمع کرده و فرار!!!
@youtopin@bmoshrefi@RezvanMadadi
👇🏻
دوستهای قدیمی بسیاری میبینم که مدتها بود از آنها بیخبر بودم و البته گروه دیگری که از ایشان چندان بیخبر نبودم. به ایشان نگاه میکنم و میبینم چه زبالههای به دردنخوری (از جمله خودم و بلانسبت خیلیها) کشور را ترک کردند، و چه جواهرهایی در آن شرایط ماندهاند و فقط طنز ظریف و باریک طبعیشان، چه اندازه امیدبخش است. ای کاش مثل بازیهای کامپیوتری میشد با یک دگمه طرفین این جبههها را عوض کرد.
در روزگاری که شک و تردید قوای ما را فلج کرده است و هیچ نشانی از یقین نمیبینیم، در زمانهای که آشوب و غوغا در جهان هرگونه تمایزی میان حق و باطل را از بین برده است و به نظر میرسد که باد سهمگینی «به دورترین و آبادترین نقاط کرهی زمین تاخته، ارکانش را متزلزل کرده، تعادلش را بر هم زده، ملتهایش را از یکدیگر جدا ساخته، و خانه و زندگیِ مردمانش را دستخوش آشفتگی کرده...»، بیش از هر زمان دیگری به مطالعهی کتابهایی مثل کتاب مهوش ثابت نیاز داریم.
۱۹ دی، دومین روز کشتار معترضان، خامنهای گفت:
«مستبدین و مستکبرانِ عالَم، از قبیل فرعون و نمرود و...، وقتی که در اوج غرور بودند سرنگون شدند.»
شاید تا کنون هیچ دیکتاتوری ناخواسته چنین صریح به سرنوشتِ محتوم خود اشاره نکرده باشد.
سالها پیش در تهران تئاتری به اسم سقراط اجرا شد که فرهاد آییش در آن نقش اول را داشت. آش دهانسوزی نبود اما موسیقی خیلی خوبی داشت و به همین خاطر سه بار دیدمش. در جریان قصه سقراط به یک روسپی درس فلسفه میداد. جماعت او را سرزنش میکردند که چرا چنین میکند؛ متهمش میکردند به رابطه، به فرومایگی و چیزهایی که یادم نیست. یک جای قصه سقراط یا نمیدانم شاید یکی دیگر از شخصیتها یقهی روسپی را گرفتند که چرا اینکاره شدی؟ گفت من دوست داشتم آدم حسابی شوم، تلاش کردم درس بخوانم و علم بیاموزم، تحصیل کنم و فلسفه بدانم؛ اما هر بار به در بسته خوردم. در مسیرم برای هر تلاشی هزار سنگ به سر و صورتم خورد و به هزاران مانع دیگر برخوردم... تا این که تصمیم گرفتم روسپی شوم، ناگهان همه درها به رویم گشوده شد، هزاران دست به یاری آمد و هیچ سنگی در مسیر مانعم نشد. حکایت من است. با این تفاوت که اگر روسپی شوم احتمالا مشتریهای چندانی نخواهم داشت.