یک ساعته خیره شدم به تصویر مغز یک انسان روی خیابان. مغزش درسته در اومده بود. پسری که با عشق بزرگ شده بود، بارها بوسیده شده بود و زیر بارون قدم زده بود جمجمهاش روی خیابون باز شده بود. پسری که دقیقاً مثل من بود و تن سالمی داشت، به طرز وحشتناکی توی سکوت مرده و زندگی هنوز ادامه داره
وقتی حالم بده وسواسم عود میکنه
وسواسم ک عود میکنه حس میکنم همچی بو میده
همچی ک بو میده باید همچی شسته شه
همچی ک شسته شد اول باید همه جا مرتب شه
برای مرتب کردن اول باید حالم خوب بشه
To be continued….
توخوابگاه تو یه اتاق ۶ نفره با ۴ تا دختر اینطوری هم اتاقی بودیم
یروز صب زود دوستم ک تخت بالایی من میشد از خواب پریده بود اتاقو دیده بود ک ۴ نفر با چادر سفید تو تاریکی دارن نماز میخونن و گرخیده بود 😹صبش تب خال زد🤣🤦🏻♀️
خوابگاه واقعا جای عجیبیه. سر یه امتحان میانترم رفتم پیش دوستم که با هم درس بخونیم. شبش کلی با هماتاقیاش گفتیم و خندیدیم. صبح پاشدم دیدم همه چادر سیاه سر کردن برن دانشگاه. دو تاشون پوشیه و دستکش مشکی هم داشتن. گرخیده بودم. 😭😭😭😭