سرآغاز راهى بودم كه مقصدى
نامعلوم داشت.
خيابانى پوشيده از ترس و دوشيده از عشق.
سرانجام حالى بودم كه آينده اى نامشروع داشت .
ومن چه بىپروا،
در پی پروانه شدن و چه ديوانه و بیبال در پی پرواز.
این روزها جنگها را یکییکی میبازم. نه فقط چون حریفان قویتر شدهاند، بلکه چون نیرویی در من کمرنگ شده.
زمین دیگر زمینِ بازیِ من نیست. و خستگیام، خستگیِ بیمعناییست.
روزگار به کامم نیست.
من هم خواسته، ناخواسته،
خودم را رها کردهام تا جهان،
کام خودش را از من بگیرد.