نام تکتک خبرنگارانی که در سرکوب عموم نقش بازوی پروپاگاندا را ایفا میکنند در این #مجموعه_توییت گردآوری میکنم، برای روز مبادا.
اگر موردی سراغ دارید، منشن کنید
محسن نامجو از بازگشت خود به ایران خبر داد.
حالا دلیل آنهمه غلت زدن نامجو در کثافت این حکومت مشخص میشود.
به زودی در میادین شهر، نامجو به روی سن میرود و «بزن که خوب میزنی» را میخواند.
شوان پرور، خواننده، مرداد ۱۴۰۳:
برای کنسرت به کالیفرنیا رفته بودم، گفتند هایده و داریوش آمدهاند. هایده گفت من شیفته صدای شما هستم. گفتم من هم شیفته صدایتان هستم. داریوش را ولی نمیشناختم. گفت حشیش میکشی؟ گفتم نه. گفت آدم باید حشیش بکشد. من اگر حشیش نکشم اصلا نمیتوانم بخوانم
پایان ژانر عنی آغا کریمی را اعلام میکنم :))))
وزارتاطلاعات و امیر عنها نگران عنی آغا شدن
جرررررررررررررررررررررررررررررررررررر😆🤣😂😆🤣😂🤣😆🤣🤣🤣😂😂🤣😆🤣😂😂🤣🤣😆😆🤣😂😂😂🤣😆😆🤣
پهلویستیزی اینقدر برای ج.ا عزیزه و اهمیت داره دوستان.
حتی "توهین به مقدسات و نظام ج.ا" را میبخشند و گوش خبرگزاری امنیتی سپاه را هم میکشند تا مطلبش علیه شما را پاک کند، اگر و فقط اگر پهلویستیز باشید.
(خبرگزاری فارس علیه نامجو مطلب نوشته. گوشش را کشیدند و مجبورش کردند پاک کند)
تو کوچه و خیابون چند دقیقه وایمیستی آدمها رو نگاه میکنی گریهت میگیره از استیصال. کفشها و لباسها کهنه، گوشیها شکسته و چسبزده، میوههای پلاسیده تو کیسههای خرید، چهرههای خسته و شرمگین.
کاش وجود نحس اینا از این مملکت جوری بره که یادمون بره روزی اینقدر سیاه بوده همهچی.
عارف، خواننده:
بعد انقلاب میخواستیم کاباره موسیقی ایرانی در لندن را افتتاح کنیم. ترس از پاسدارها و آدمکشی و ترور هم بود. افتتاحیه گذاشتیم با داریوش و فرامرز اصلانی و الهه. دو روز مانده بود به برنامه، ما دیگر داریوش را پیدا نکردیم. نبود. ایرج جنتی عطایی به گریه افتاد که خبر ندارم
این تصویر را ببینید و بلند بگویید خاک بر سر جمهوری اسلامی و اقتدارش و هواداران محور مقاومتیاش!
- رییس پارلمان عراق این عکس را منتشرکرده. در حالی که قالیباف در عراق است و با وجودی که با پول مردم ایران فاضلابهای جاری در کوچههای کربلا و نجف را جمعکردند!
همین الان تو آمریکا اگر مثلا یه بازیگر هالیوود بیاد از فلسطین دفاع کنه روی جمعیت نسبتا قابل توجهی از مردم اثر جذبی میذاره
اما
شعور سیاسی ایرانیها به جایی رسیده که نه تنها از اون سلبریتی تبعیت نمیکنن بلکه اون سلبریتی رو کنسل میکنن!!
طی ٢۴ ساعت حدود یک میلیون نفر آنفالوش کردن!:))
فرحناز عزیز،
آرام، متین و دوستداشتنی بودی؛ از آن آدمهایی که حضورشان به چشم و دل مینشیند و در خاطر میماند. حالا باور اینکه دیگر در میان ما نیستی، سخت است.
از نخستین خبرنگاران و مجریان ایراناینترنشنال بودی؛ از چهرهها و صداهایی که با سالهای نخست این شبکه گره خوردند و بخشی از خاطره مخاطبانش شدند. اجرای تو شبیه خودت بود: صمیمی، گرم، دقیق و بیتکلف. مخاطب را با خبر همراه میکردی، بیآنکه خودت میان او و خبر قرار بگیری. در مصاحبهها کوتاه و روشن میپرسیدی، خوب گوش میکردی و میدانستی چه وقت و چگونه باید سوال بعدی را پرسید.
در نیوزروم هم همان بودی؛ متواضع و مهربان. حضورت همیشه حس میشد؛ حضوری گرم و دلنشین که حالا جای خالیاش بیشتر به چشم میآید.
من تو را در روزهای کرونا شناختم؛ وقتی تازه به ایراناینترنشنال پیوسته بودم و نزدیک به یک سال در یک نیوزروم کنار هم کار کردیم. آن روزها، روزهای شتاب و اضطراب خبر بود. از تو اما خونسردی، نکتهبینی و دقتت در خاطرم مانده است؛ شمّ خبری، قضاوت حرفهای و وسواسی که در روایت درست و دقیق خبر داشتی.
فرحناز عزیز، صدای گرم و اجرای نجیبت را فراموش نخواهیم کرد؛ آرامش، وقار و مهربانیات را هم. تو از اولین چهرههای ایراناینترنشنال بودی و بخشی از خاطره و تاریخ این اتاق خبر خواهی ماند.
برای بهنود عزیز که در این سالهای سخت بیماری، با عشق در کنارت بود، و برای مادر، پدر و خواهرت، شکیبایی آرزو میکنم.
و برای تو، فرحناز عزیز، آرامش ابدی.
جایت در اتاق خبر خالی است، اما یادت، صدایت و آن حضور گرم و آرام، با ما میماند.
برای مرگ راویان در غربت
روزنامهنگارها قاعدتا نباید موضوع خبر باشند. جای ما معمولا آن سوی ماجراست؛ کسی اتفاقی را زندگی میکند و ما دربارهاش مینویسیم، کسی میرود و ما خبر رفتنش را اعلام میکنیم، بحرانی رخ میدهد و ما سعی میکنیم کلمات درست را برای روایتش پیدا کنیم.
اما گاهی زندگی جای آدمها را عوض میکند و راوی، خود به موضوع روایت بدل میشود.
امروز با خبر درگذشت فرحناز اسپد، یکی از بهترین مجریان خبر ایراناینترنشنال، بیاختیار به یاد رضا حقیقتنژاد، یکی از خبرهترین روزنامهنگاران سیاسی ایران، افتادم. شاید چون میان سرنوشت این دو، شباهتی تلخ میبینم.
دو روزنامهنگار ایرانی؛ دو انسان جوان، بااستعداد و سختکوش که بخش مهمی از زندگیشان با ایران گره خورده بود؛ با خبرهایش، با مردمش، با نگرانی برای آنچه بر آن میگذرد و با امید به اینکه شاید فردا، زندگی برای ایرانیان کمی بهتر از امروز باشد.
و هر دو، دور از ایران، به سرطان مبتلا شدند، و دور از وطن از دنیا رفتند.
فرحناز را با آرامشش به یاد میآورم. با وقاری که حتی بیماری نتوانست از او بگیرد. در رفتارش نوعی تواضع و مهربانی بیتکلف بود که بعضی آدمها بدون هیچ تلاشی با خودشان به هر اتاقی میآورند.
امیدوار بود.
آرام بود.
دلش میخواست برگردد سر کار.
شاید «برگشتن به کار» آرزوی کوچکی به نظر برسد. اما برای فرحناز، کار فقط شغل نبود. میخواست دوباره مقابل دوربین بایستد، خبرهای ایران را بخواند، روزش را با ایران آغاز کند و با ایران به شب برساند.
بیماری او را از تحریریه دور کرده بود، اما نتوانسته بود آن رشتهای را که میان او و زندگی حرفهایاش بود، قطع کند.
چند سال پیش، رفتن رضا هم یادآور همین بود.
رضا از آن روزنامهنگارهایی بود که ایران برایش صرفا موضوع کار نبود. ایران مسالهاش بود؛ چیزی که دربارهاش میخواند، مینوشت، تحقیق میکرد و نگرانش بود.
در غربت زندگی میکرد، اما بخش بزرگی از ذهن و کارش همچنان در همان کشوری بود که دیگر نمیتوانست زندگی حرفهایاش را در آن ادامه دهد.
سرنوشت او حتی بعد از مرگ هم تلخ ماند. رضا در ۴۵ سالگی بر اثر سرطان در برلین درگذشت. پیکرش را به ایران فرستادند تا در خاکی که از آن آمده بود دفن شود، اما نیروهای امنیتی پیکر او را پس از ورود به ایران ربودند و مانع آن شدند که خانواده آنگونه که میخواست با او وداع کند و او را در زادگاهش به خاک بسپارد.
گاهی فکر میکنم غربت برای روزنامهنگار ایرانی فقط فاصلهای جغرافیایی نیست.
یک روز در تهران، شیراز، اصفهان یا شهری دیگر شروع به روزنامهنگاری میکنی، با این خیال ساده که قرار است درباره جامعهای که در آن زندگی میکنی بنویسی. بعد روزی میرسد که برای ادامه همان کار باید از کشورت بروی. میز کارت جابهجا میشود. تحریریهات جابهجا میشود. زبان خیابانی که هر صبح در آن قدم میزنی عوض میشود. خانه عوض میشود. دوستان پراکنده میشوند. سالها میگذرد، اما موضوع کارت عوض نمیشود.
هنوز ایران است.
صبح در شهری هزاران کیلومتر دورتر از تهران بیدار میشوی و اولین چیزی که میخوانی خبر ایران است. روزت را با بحرانها، اعتراضها، انتخابات، زندانها، امیدها و ناامیدیهای مردمی میگذرانی که شاید سالهاست از نزدیک ندیدهای. درباره آینده کشوری حرف میزنی که خودت نمیدانی چه وقت دوباره میتوانی بیهراس به آن برگردی.
این تناقض عجیبی است: گاهی آدم بیشترین سالهای عمرش را دور از وطن میگذراند و در همان حال، بیشترین بخش زندگی حرفهای و ذهنیاش را وقف همان وطن میکند. مثل فرحناز و رضا که نمیخواهم فقط با بیماری و مرگشان به یادشان بیاورم.
سرطان آخرین فصل زندگی آنها بود؛ همه کتاب نبود.
آنچه پیش از آن بود مهمتر است: کنجکاوی، کار، دغدغه، امید، دوستی، خنده، ساعتهای طولانی تحریریه، خبرهایی که نوشته و خوانده شد، سوالهایی که پرسیده شد و آن باور ضروریِ هر روزنامهنگار که دانستن حقیقت، بیان آن و عمیقتر فهمیدن، هنوز ارزش دارد.
اما در سرگذشت هر دوی آنان چیزی هست که برای من بهشدت دردناک است: انسانهایی بودند که به ایران فکر کردند، درباره ایران کار کردند و دلشان یک زندگی بهتر برای مردم ایران میخواست؛ اما خودشان از یکی از ابتداییترین امکانهای یک زندگی معمولی محروم ماندند: اینکه در «خانه» زندگی کنند، همانجا که میخواهند کار کنند، پیر شوند و روزی، وقتی وقت رفتن رسید، در وطن خودشان و کنار خانواده و خاطراتشان چشم ببندند.
چنین چیزی نباید آرزو به حساب بیاید.
ماندن در وطن نباید امتیاز باشد.
تبعید نباید بهای روزنامهنگاری باشد.
هیچ کس نباید مجبور باشد برای گفتن و نوشتن، میان حرفه و سرزمینش یکی را انتخاب کند…
https://t.co/bB3atfcM4s
الگوی من در سیاست مارادونا و رونالدو، در ورزش داریوش اقبالی، در سوبر بودن اسنوپ داگ و در حفظ بنیان خانواده حسین یزدی است.
سوپر استار سینمای ایران
ببر کورد فروردینی
چرا باید بهخاطر کاری که یک نفر دیگه ۵۰ سال قبل انجام داده، زندگی آدم دگرگون بشه؟
فکر میکنین این جملهی جگرسوز از کیه؟
عروس معصومه ابتکار! یک نفر دیگه که گفته «معصوم خانومه» :)
حالا دگرگونی چیه؟ از آمریکا بیاد ایران!
دیگه هرچی بنویسم، از طنز قضیه کم میشه، خداشاهده :)
#خدایابسه