عزیزانی که از گرمای اروپا و کولر نداشتن کلافهاید، به جای غر زدن برید همون کاری رو کنید که بقیه سگهای خیابونی میکنن: زبونتون رو بیارید بیرون تا سطح مقطع بدنتون گسترش پیدا کنه، تندتند نفس بکشید و تو کافه قهوه بِلِند روبوستا سفارش بدید.
بچه مدرسه بود که دوباره جنگ شد. اول تلفن زدم مدرسهش، گفتن بچهها جاشون امنه، تلفن رو که قطع کردم نزدیکمون رو زدن، یه حملهی عصبی و یه خودزنی عصبی، بعد با بدبختی زن داییم رو پیدا کردم (تلفنا قطع شد)رفتیم دم مدرسه و ده تا بچه ترسیده رو روی هم سوار کردیم رسوندیم خونههاشون.
یه گزینهی جدید خیلی زیرجلکی به نشخوارهای فکریم اضافه شده که اونم اینه:
اگر روزی من و بچه از هم دور بودیم و دوباره جنگ شد از چه طریقی میتونیم به هم برسیم.
مثلن اگه مدرسه بود چه کنم؟ اگه من خارج از شهر بودم چه کنم؟ اگه با دوستاش بیرون بود چه کنم؟ و الی الابد گزینه و فکر و عذاب.
آخ آخ، یادم اومد مردی داستان کشته شدن تنها بچهش رو تعریف میکرد و گفت بچه که بود یه بار گریپمیکسچر بهش زیاد دادم یک روز خوابید و این خاطره روحم رو میخوره..
غم خاطرهی اون مرد سالهاس که با منه
الان دیگه باید خاطره پدر نگین رو هم سر جگر بکشم.
بچهام هنوز نوزاد بود وقتی برای اولین بار متوجه شدم وقتی دارم لباس تنش میکنم، خودش هم دستش را هل میدهد توی لباس. لحظه معجزهمانندی است. بعد این همه فرزند کشته، یعنی دنیایی از لحظاتی این چنینی… مثل همان با سرنگ شیر دادن به نوزاد که پدر #نگین_قدیمی دربارهاش صحبت کرد. چرا کشتید؟
شب یلدا فقط اون شبی که سیاه مست بودیم.انقدری که توی یکی از کوچههای درکه یکساعت گیر افتادیم
چون علی نمیتونست دنده عقب بیاد
ومن روی گوشی موبایلم جیش کردم و بدون شلوار از توالت پارک ملت اومدم بیرون
و به پلیس راهنمایی ویسکی تعارف کردیم
#يلدا
در اندوه دست و پا میزنم
در تمام برکههایش..
حال ناخوش و کثافتی دارم نگفتنی
سردرد و اضطراب و غم مدام بعلاوهی کلافگی و انزجار و میل به نابود کردن همهچیز.
عین هوای اینروزام.