تصورم از بیست و چند سالگیم رفتن به مهمونی ها، داشتن رفیقهای پایه، رفتن به مسافرت ها، داشتن یه رابطه عمیق، مستقل شدن و شور و هیجان در لحظه به لحظه جوونیم بود؛
ولی الان کل زندگیم خلاصه شده تو کار، گوشی و تلاش برای زنده موندن.
دیگه متوجه شدم از دی تا الان هیچ احساسی توی وجودم باقی نمونده. غم، شادی، اضطراب و... همشون واسم فقط درحد یه کلمه ان. حس میکنم مثل یه پوسته ی توخالی شدم.