@mO_ohamadreza شبها چراغها در جاده های شهری یک در میان سوخته یا خاموش ، در هر جا و بیجایی دستفروشان یا وانتی ایستاده و گاه با پارچه های شندره جایگاهی برای اجناس خود ساخته اند ، موشها در جویهای آب میدوند... هوا عفن و بویناک ... نکبت و آلودگی از سر و روی شهر میبارد .
@drshafieeaghdam توییت حق! بدبختی این سرزمین یکی هم این است و فقدان نظارت هم، اگر قابلیت هم نداشت،در آینده همین سازمانها با این فقدان نظارت، بورد وارتقا غیره را هم حراج خواهند کرد. فقدان عقل سلیم و قانونمندی، فقدان سنجش درست، نتیجه فاجعه در درمان طبی و بازگشت به روغن بنفشه و عصر حجر.
@Yarraa_h کتاب Before the coffee gets coldچیزی شبیه رویای شماست البته حرف زدن بعد از رفتن، نه قبل آن.. ترجمه خوب فارسی هم داره (پیش ازآنکه قهوه ات سرد شود) و کتاب صوتی اش هم هست .
@peymanyazdani_@samir_p_m متوجه شدم. خیلی هم پسندیده است دست سازه ای از سرو معرفی شود. برنخورده بودم به دست سازه سرو دست یافتنی، نمیشه همه فرش با نقش سرو یا خود درخت سرو را در خانه داشته باشند اما گوشواره یا انگشتری با نقش سرو چرا
@peymanyazdani_@baharehalzdh خواب nonrefreshing، علامت شایع یک سری مشکلاته. طیف وسیعی از دلایل هست :اختلالات خواب مثل آپنه خواب و یا پای بیقرار تا اختلالات اضطرابی،افسردگی(شایع) وحتی دلایل جسمی،مثل برخی بیماری های التهابی، کمبود عناصر و البته عوامل مربوط به سبک زندگی، ارزیابی با متخصص اعصاب و روان هست.
سوگواری درمان است بر گذراز اندوه...گرچه این یک اندوه شاید هرگز نگذرداما از مونا برزویی عزیز ممنونم... اینهمه وقت باید قوی می ماندیم و هیچ نتوانسته بودم بدرستی بغض را بشکنم... که با این شعر توانستم. باشد که در آتیه شاهنامه ای باشد از حکایت آن روزها
@monaborzouei
در سردخانه جا نیست، رو سمتِ نسترنها
پشتِ حیاط خفتند یک لایه پیرهنها
دامن کشان، سبکبار، در هجرتی شبانه
با گوشوارِ خونین میراثِ مادرانه ..
چله نشین پدرها در انتظار ماندند
نام عزیزشان را در هیچجا نخواندند
از بستگان که را داشت؟ همکارِ دردمندش؟
خویشی که پیکرش را تحویل میدهندش..
گفت آن نسیم بر موت، هر گل ز شاخه افتاد
پروانهی بنفشی.. دیدی.. مرا به یاد آر ..
@emadnem همانطور که در فرش ایرانی نقوش و رنگهایی متفاوت، به دقت در هم تنیده میشوند و نقشی چشم نواز فراهم میکنند، در آشپزی ایرانی عناصر و طعمهای مختلف را باید به دقت و با صرف زمان زیاد گرد هم آورد تا گوارایی طعم و خوراکی لذیذ پدید آید.
چه بزرگ مردان و زنانی،چه خون دلها خورده اند برای آبادی وآگاهی ایران و مردمش،هزاران جان آزاد را نوربخشیده اندوآخر شعر وکتاب وکارهایشان به آتش کشیده شده ودر تبعید،حبس یاستم کشیده از میان مارفته اند.اماجانهای آزادی که تربیت کرده اند،هنوز رویای آبادی وآزادی ایران رازنده نگه میدارند.
“به جان کندن ِخودم افتخار میکنم”
به برادرش که در تقلای آزادی اوست نوشته بود؛ از تو میخواهم که سر فرود نیاوری و برای رهایی من، خود را حقیر و خاکسار نکنی.
«از حقارت بپرهیز و در غم من مباش، تضرع در شأن تو نیست…
بی برادر نمیمانی»
محمد بهمنبیگی بعدها، پس از آنکه حکومت حرامیان بابت فشار عشایر، از خونش گذشتند و به او اماننامه دادند، در گفتگو با “کلک” گفت؛
که میداند در نگاه حکومت، متهم است به سازشکاری با “رژیم شاه” اما جُرم اصلیاش این نیست؛ چه اگر لب تر میکرد میتوانست:
«وزیر ،وکیل ،سفیر، سناتور و صاحب آلاف و الوف شوم»
او متهم بود به باسواد کردن ۵۰۰ هزار کودک و تربیت ِبیش از ۱۰ هزار معلم.
«اما من به همه پیشرفتهای احتمالی که در انتظارم بود، پشتپا زدم و خودم را وقف این کار کردم»
در پایان، در فرازی درخشان در همان گفتگو خطاب به حکومت ِشبزدگان
گفت:
«آنچه کردم افتخار من است، نه ننگ ِمن!»
این را به همان حاکمانی گفت، که با دریایی حمایت و کمک مالی، حتی از نهادهای بینالمللی، نتوانستند ذرهای از موفقیت او را، در شعارهای “نهضت سوادآموزی” خود تکرار کنند.
طرح او در پیکار با بیسوادی، الگوی جهانی شد برای کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین، و جایزهی جهانی “نشان ِمبارزه با بیسوادی” را از طرف یونسکو و لوح افتخار “کروپس کایا” را از شوروی گرفت.
در سرزمین خودش اما، متهم شد به باسواد کردن کودکانِ بیبضاعت عشایر و دختران ایلیاتی.
و برای همین “علمای انقلابی” و مواجببگیران ابلیس، فرمان به حذفش دادند؛ زیرا گفته بود:
«من احتیاج به شفیع ندارم»/۱
@MrShadowFx متاسفانه این طرز فکرهمانست که این سرزمین را به این وضعیت رسانده، ترجیح منافع کوتاه مدت فردی بجای منافع بلند مدت یک جامعه!! کمی جلوتر از نوک بینی خود را ببینید. تبلیغ اینترنت پرو(اگر دستور برادران نباشد!!) کمک به رشد چنین تبعیضهایی است. تیشه به ریشه حق و حقوق این مردم نزنید .
@readswithravi Many many times, Laughter in the dark (Nabokov) which lead to going through Nabakov narrative world,they were masterpieces, Saramago with his novel blindness lead me to a great books of him,My family and other animals, by jerald Durrell was very attractive.. can count endlessly.
Great article,this explains why a psychiatric patient is labelled with different diagnostic entities over the years and disorders transform. Comorbidities are important and the environment which symptoms emerge in it, can change the form of a disorder, so golden question is...
When patients ask, “What disorder do I really ‘have’?” the honest answer is usually more interesting and messier than a single label. I wrote for the @nytimes on what I wish people understood about diagnoses and the nature of mental health problems.
https://t.co/ua2g6PzeAZ