امروز «گنجشکی بر گلو» که برای من تجسم کامل خیالبافیه منتشر شد.
قصهی زنان ساده اما قوی و جسور. قصهی عشق، مرگ و اشتیاق زیاد به زندگی. قصههایی از آبادان و بستان و بوشهر. قصه آدمایی که آفتاب بدیهاشون رو سوزونده.
«اسمک
عصفور
عالقا
فی حنجرتی...
نام تو
گنجشکی است
آویخته بر گلویم»
برای خونه گل سفارش دادم، اولین سریال این پلتفرمای ایرانی رو توی این خونه دیدم، دارم یه غذای سبک و ساده میسازم و بعد از چند هفته دیشب ۸ساعت خوابیدم. دیگه نمیگم که داخل کمدها چقدر هنوز نامرتبه و میز کارم رو هنوز نچیدم. میخوام از این زنهایی باشم که مثبتاندیشن. (مت یوگام کجاست؟)
یادم نمیاد روزهای اول خونهی قبلی حالم چطور بود اما این روزها اصلا حالم خوش نیست و ظرفیت روانیم هم صفره. قشنگ روانم به فنا رفته. نصفش هم مال اینه که آدما کار و وظیفهشون رو درست انجام نمیدن.
آدمهای زیادی بهم گفتن که خونهت کنج و دنج و آرامشبخشه. یکبار دوستم گفت بابد این خونه رو بخریم. فکر نکنم جای دیگه بشه اینقدر آدم راحت و آروم باشه.
حالا امروز آخرین روزیه که اینجام. بعد از هشتسال دارم ترکش میکنم. احتمالا تا مدتها برای مفهوم خانه یاد این خونهی سبز میفتم.