اتمام کار، تازه روزم از سر گرفته میشه
بی آنکه از آنچه گذشته در خاطر داشته باشم دنبال زندگی کردنم، گویی انگار فقط شب ها زندگی میکنم
میدونم... صبح باز باید بیدار بشم و ساعاتی را که برام پوچ اند بگذرونم تا خودم و به شب برسونم اما من... من نمیخوام شب و ترک کنم با خوابیدم...
بیا تا بریم به رویا باهم
رویایی که میخونیم ما باهم
نگاهت کنم وقتی میرقصه موهات
رو شونه هات و منم غرق طرز خندهات
ببوسم اون خال کوچیک روی گونه ات
اون خط سیاه دور تا دور چشمات
بیا دستامو بگیر بزا پا نشم از این رویام
صدای آلارم و من و کلی حسرت بغل گرفتن دنیام
دیدی گذشت همه اون روزا
دیدی گفتم میتابه روشنایی به این لحظها
دیدی رسید امروزی که بود تو رویا
پس بگیرش تو آغوش و برو به دیدن فردا
بزارش تو جیبت امید و بمونه همراه
پَر بکش، برو از اینجا تا اون ور اَبرا
ببین فرش کردن هرچی جاده ست روی زمین
بخند با چشمات وقتی هستی تو اوج آسمونا
یه شب تو رویا بودم همراهت
گرفتمت بغل, گفتم خدا بهمراهت
چشمانم میخواست دیدنه تورو
دلم میخواست رها کنه هر چیزی رو
بوسیدمت انگار همه اینا سر جاشه
نگاهم کردی و انگار لبخندم هنوز سرجاشه
در عمق شکافی از ناامیدی
روئیده بود در من جوانه ای
بهم خندیدن و گفتن
پژمرده میشه یه روز
سرانجام گذشت و شاخه داد
امیدی که نامیراست هنوز
دنبال نوری دویدم و حس کردم
خودم رو میان دشتی از لاله ها
اینجا بهشت بود و من مبهوت اما
دلنشینه نسیمی که آورد بهار همراه شکوفه ها