من یه بار تو زندگیم مهمونی هالووین رفتم که اونم در واقع نرفتم مهمونی، رفتم از یه دوستم چیزی بگیرم برگردم. بعد بهش گفتم حنا دختری در مزرعه چه بهت میاد که گفت نرینی کاستومام دلقکه. امانتی رو گرفتم و برگشتم خونه.
خانم بازتوزیع در توضیح گهی که پیشتر خوردن نوشتن «دوقطبیای که در میان ایرانیان با قضاوت یکدیگر بر سر موضعشان راجع به جنگ شکل گرفته، به اندازه خود حملهی آمریکا و اسرائیل خطرناک است». با قهقهه به شاشیدن بر ایشون ادامه باید داد.
موضوع تا یه جایی اختلاف نظر سیاسی بود، بعدش اختلاف نظر اخلاقی، و دیگه حداقلهای هوشی. خایهمالهای الآن بیبیگل و عمو دونالد قحبهپدر، به علت خنگی مفرط باید بازتوزیع عادلانه بشن تو کون خر. توازن در ریسک گهی شدن.
هر فصل، زن از مرگ فصل قبل فرار کرده و مرگ جدیدش رو میخونیم. نوزادی که تب از پا درش آورد، نوجوانی که خودکشی کرد، جوان نویسندهای که اعدام شد، میانسال مشهوری که از پلهها افتاد و پیرزنی که در آسایشگاه مرد.
جمله پیش از آخرین مرگش: نمیدانم چه معنا دارد که ما این همه غمگینیم.
دیروز یه چیزی سفارش دادیم بعد زنگ زدیم خدمات فروش که عجله داریم امکانش هست اینو زودتر برسونید یا بیایم بگیریم، گفت نه متاسفانه بین ۵ تا ۷ روز طول میکشه برسه دستتون. پست امروز صبح تحویلش داد.
برندینگ ممتاز واقعا.
بزرگواری تو لینکدین پیام داده تجربه شما ظرفیت تبدیل شدن به کتاب را دارد. لذا به زودی با «وی در خانوادهای متوسط و مذهبی در تهران به دنیا آمد» روانه بازار خواهم شد.