۷ سالم بود حموم بودم دیدم شامپو تموم شده مامانمو صدا کردم
اومده بود پشت در صداشو تغییر داده بود میگفت " مامانتو خوووردممم مامانت دیگه نیسسستتت بیای بیرون خودتم میخورمممم "
تازه محکمم میزد تو در که صحنهی ترسناکش تکمیل بشه
اینقدر ترسیده بودم که تا چند ساعت نمیتونستم حرف بزنم
امروز وسط کار، تلفن همکار اقا زنگ خورد خانمش بود گفت ماشین خاموش شده تو خیابون، این گفت عزیزم اصلا استرس نگیر، قفلش کن برگرد خونه.
یکهو حالم از زن مستقل بودن بهم خورد، دلم حمایت اینجوری خواست واقعیت اینه که هیچ وقت پارتنر اینجوری نداشتم، یا خودم باعث شدم یا بدشانس بودم
یکی دو هفته مثل خواب و رویا بود . کوچ کرد تهران، هرروز دیدمش، سفر رفتیم، کنسرت رفتیم،جنگ شد؛ عصری با بوس و بغض راهیش کردم بره خونه پدرش . نمیدونم تا کی قراره نبینمش.نمیدونم قراره زنده باشیم دوباره بهم برسیم یا نه . دارم دق میکنم .