با عجله توی خیابون راه میرفتیم که شنیدیم یه پسره پای تلفن داره میگه من امشب خودمو نکشم دیگه فردا میکشم.
کارمون که انجام شد همون مسیر رو برگشتیم و دنبالش گشتم که ببینم چشه ولی رفته بود.
اگر عزیزی سمت خیابون بهار قصد خودکشی داره خودش با پای خودش بیاد که با دمپایی یواش بزنمش.
خوردم زمین و داشتم از درد ترس اشک میریختم که دو تا خانم مست قرتی اومدند سمتم بوجی بوجیم کردن و یکیشون گفت اجازه بده با انرژی بدم بهتر شی.
یه دست روی سر یه دست روی قفسه سینهم سه چهار دقیقه اتصال با «خدا» بهم داد👀
اتصالش کافی نبود
اومدم خونه باز گریه کردم
لگنمم درد میکنه.