۱۲.برادرم دوباره اومد منو برد دیگه ندیدم چی شد نخواستم ببینم نتونستم ببینم چه بلایی سر اون تن نازک و مهربون میارن ..از اون موقعس که من دیگه مامان ندارم از اون موقعس که دیگه من تنهاترین آدم دنیام 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
۱۰.میکنیم مگه نگفتی هوشیاریش ۵ هست حق نداری بهش دست بزنی تو غلط میکنی بهش دست بزنی دیدم پرستارها دارن میرن سمت مامان دویدم همشونو از مامان دور میکردم به همشون فحش میدادم کسی جلودارم نبود برادرم گریون اومد سمتم منو بگیره اونم هول دادم حمله کردم سمت دکتر و کتکش میزدم هیچی نمیگفت
۹.جدا کنن .هنوز بابام نرسیده بود رفتم دکتر رو که بالا سر یه مریض بود پیدا کردم و آوردمش بالا سر مامانم گفتم برای چی میخوای دستگاه رو جدا کنی مگه نمیبینی اون مانیتور هنوز علائم داره.گفت به کمک این دستگاه علائم داره خود بیمار علائم نداره گفتم مگه نگفتی صبر
۸. صبح زود بیا. ساعت ۲ شب رفتم خونه کلی با خدا حرف زدم و رازو نیاز کردم تا خوابم برد ساعت شش و نیم صبح شنبه خواهرم زنگ زد و خیلی سرد و خشک گفت بلند شو بیا. گنگ و مبهوت از لهجه خواهرم با عجله رفتم بیمارستان و دیدم منتظرن پدرم بیاد رضایت بده دستگاه ها رو
۷. بچه ها همه اومدن دیدنش و رفتن و من هنوز از پیشش تکون نخورده بودم ساعت ۱۲جمعه شب خواهرم هنوز ایران بود اومد و گفت برو یه کم استراحت کن من پیشش میمونم گفتم نه دکتر گفته باهاش حرف بزنید و اگه کوچیکترین عکس العمل دیدید اطلاع بدیدمیخوام بمونم،اصرار کرد که قول میدم حواسم باشه تو برو
۶.دستگاه بود.دکتر گفت سطح هوشیاریش ۵ هست باهاش حرف بزنید حرفاتونو میشنوه. شب پیشش موندم کلی باهاش حرف زدم دست و پاشو ماساژ دادم صورتشو نوازش کردم ولی دریغ از یه عکس العمل فرداش جمعه بود همون ترددها همون کارهای روتین و معاینات کسی هیچ کار خاص تری انجام نداد .
۵. برای مصرف این قرص هست وهیچ کس نباید این همه مدت این قرص رو استفاده کنه ما توضیح دادیم که ایشون بعد از جراحی قلب معاینات دوره ای داشته و دکترش داروهاش رو تمدید میکرده ولی ایشون نظر خودشو داشت و ما نفهمیدیم چی درسته .بهرحال مامان کما بود .پیکر نحیف و نجیبش زیر یه عالم سیم و
۴.جلوی خونریزی رو بگیریم .تا شب و با طمانینه و با اصرار ما دو بار از اون مایع زدن دو تا کیسه هم خون زدن ولی مامان دیگه به هوش نیومد.انقدر اونجا ایستادم تا یکی توضیح درست و در سطح سواد پزشکی ما بده.دکتر گفت مامان دچار مسمومیت با وارفارین شده.گفت ایشون از سال ۸۸ تا ۹۶ که مدت طولانی
۲.بلندش دستامو گرفته بودو مدام اصرار میکرد منو ببر خونه.واسه اینکه آروم بشه گفتم صبر کن سرمت تموم شه بریم دو تا خواهرام مستاصل داشتن گریه میکردن و من اصلا نمیدونستم چیکار کنم متوجه شدم که از دیروز دچار خونریزی معده و روده شده و خواهرم صبح بیهوش وسط پذیرایی پیداش کرده.قرار شد بهش
۱۱.برادرم بزور بغلم کرد و میخواست از پیش مامان دورم کنه از پشت پرده اشک، خواهرام و یکی دو تا از پرستارها و همراهای مریضارو دیدم که دارن گریه میکنن.از دست برادرم خودمو رها کردم اومدم مامانو بغل کردم گفتم مگه نمیبینید هنوز گرمه ولش کنید زورم نمیرسید بهشون و کار خودشونو انجام میدادن
۱.پنجشنبه شش سال پیش سر کار بودم خواهرم تماس گرفت گوشی رو که برداشتم دیدم داره گریه میکنه گفت مامان رو با آمبولانس بردیم بیمارستان.خودتو برسون اصلا دیگه بقیه ش رو نشنیدم نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم .وقتی رسیدم مامان هنوز به هوش بود ولی تمرکزش خیلی پایین بود با اون انگشتای ظریف و
اینکه بهم میخندیدبابت تلافی یه آجر برداشتم محکم زدم سرش و سرش شکست،بردن پانسمان بزرگی روی سرش انجام دادن جوری که انگار روی سرش یه سر دیگه در اومده بود.نمیدونم کی اسمشو گذاشت "خسرو دو کله" 🤭چند وقت پیش داداشم دیده بودش هنوزم بهش میگن خسرو دو کله😈.ولی تاریخچه ش رو کسی نمیدونه😌
۱. بچه که بودم پسری بود به اسم خسرو که موقع بازی توی کوچه خیلی اذیتم میکرد.یه بار سیمی که باهاش لاستیک بازی میکرد رو وقتی دوچرخه بازی میکردم.کرد بین چرخ و خوردم زمین دندونم شکست زبونم و لبم برید دستام زخمی شد و بدتر از همه اینکه دامن پوشیده بودم و کلی خجالت کشیدم😑بدتر از همه..
از معجزات پیامبرا سنگ جادوییه سلیمان که آدمو غیب میکنه رسیده به من.....
از وقتی اکانت دوم زدم دوستام پیدام نمیکنن فالوم کنن. که از اون اکانت کلا کوچ کنم .خسته شدم🫤🫤🥴🥴
در این باغ کوچک
چرا صدای تبر قطع نمیشود؟
در این باغ کوچک
مگر چند سرو و صنوبر هست؟
که این دندان بٌرنده تبر از شکستنشان سیر نمیشود؟
#نه_به_اعدام#روز_دانشجو#سعيد_زينالى