دیروز حال عجیبی داشتم، حال به شدت ناشناخته، ذوق و استرس.
یه گربه اومد خودش رو با شلوارم مالید و بعد کلی نوازشش کردم.
نمیدونم تو وجود من چی حس کرده بود اون لحظه ولی اون نوازشها بود که منو نجات داد.
داره کم کم از گربهها خیلی بیشتر خوشم میاد.
تو منو دلمو حس کردی،یه گربهی خیابونی.
سن جالبی هستم؛ یکی میزاد، یکی پت میگیره، یکی مهاجرت میکنه، یکی ازدواج میکنه، یکی از رابطه ۱۰ ساله میآد بیرون، یکی دکتری میخونه، یکی داره تازه گواهینامه میگیره..واقعا عجیب!
سعی میکنم سنگدلتر و بیشعورتر بشم و واقعا خوشحالم بابت این.
هر چقدر کمتر به آدمها اهمیت میدم، حال بهتری دارم.
میخوام بیشعور باشم و سنگدل.
هرچی تا به امروز انجام داده بودم برا ملت بسه، من سهم خودم رو برا خوب بودن تو این دنیا ایفا کردم و تمام.
میخوام بیشعور باشم و بیتوجه.
امروز نزدیک 3 ساعت بکوب با استادم حرف زدیم و اخرش به این نتیجه رسیدیم که ��ختر خوب فقظ باید رو خودش سرمایهگذاری کنه و هدفهاش رو فدای هیچ کسی نکنه و از فداکاری خود بکاهد.
Maybe a good dictator is a better partner for them, who knows