ما یه باگی که داریم اینه که میدونیم یه چیزی خیلی مسئله کوچیکی و نباید بره رو اعصابمون، اما مگه میشه حالا ذهنو ازش منحرف کرد که انقدددر بهش فکر نکنیم و حرص نخوریم!؟
یه سکو جلوی کافه هست که مشتری بخواد بیاد سفارش بده از پیاده رو باید یه پله بیاد بالا و نزدیک صندوق بشه. یه بندهخدایی اومد جلو و من هی منتظر بودم یه پله بیاد بالا ولی همینطوری اومد جلو پشت صندوق🤦🏻♂️ انقد خندیدم پیش خودم که خدایا ببخشید نمیخوام مسخره کنم. [ایموجی گاز گرفتن دست]
من بیش از نیمی از مسائل بین پرسنل رو با شنیدن حرفهاشون و گفتن اینکه «پیگیری میکنم»، بدون هیچ تلاشی حل میکنم. در لحظه که اعصابشون خرده میخوان یه کاری انجام بدن، ولی یکم زمان میگذره انگار خودشون با آرامش بیشتر فکر میکنن و میبینن اونقدر مسئله جدیی نبوده که بخوان سخت بگیرند.
بعد از ظهر وسط جلسهی کاری و برنامهریزی برای شعبهی جدید، ناهارنخورده، حواسم به دختر میز روبهرویی که پشتش بهم بود، پرت شد. دلم میخواست زنی را دوست داشته باشم.
دبیرستانی که بودم عصرها با دوستم قرار میذاشتیم با دوچرخه کنار آب رکاب میزدیم میرفتیم تا پل فلزی. نزدیک پل، یه دکه وسط پارک بود. ایستک لیمو میگرفتیم، گپ میزدیم و برمیگشتیم.
از قشنگی کافههای خیابونی اینکه میبینی رهگذری که داره رد میشه، دوستی رو که مدتهاست ندیده، اتفاقی ملاقات میکنه و کلی از دیدن همدیگه سورپرایز میشن.