همیشه واسم سواله که ته طاقتم کجاست. مثلن قبلن با خودم میگفتم خب اگه این مشکل پیش بیاد دیگه قطعن میمیرم. بعد میش میومد و نمیمردم.
چیه این طاقت انسان که پر نمیشه. امان از روزی که لبریز بشه
من واقعا همیشه برام سواله که مردم چرا از سختی ها و بگایی های مهاجرت نمیگن.
تقریبا ۹۰٪ اطرافیانم و خودم، داروهای ضد افسردگی مصرف میکنیم. همه از شدت تنهایی و سختی های مهاجرت پاره شدن و پوستمون کنده شده. اما فقط میان از قشنگی ها عکس و فیلم میزارن
من واقعا ترجیح میدم برگردم.
به نظرم مرگ دسته جمعی عروسیه. تو ایران حداقل همراه با عزیزات بدبختی. اونارو پیش خودت داری و باهم بدبختید. اینجا همش تنها همش تنها همش تنها
من کباب میشم تنهایی پدر مادرمو میبینم. من واقعا اذیتم از دوری. از سختی های اینجا. کلن هم آدم بدشانسی هستم. مشکلاتی که برا من ایجاد میسه، برا هیشکی پیش نمیاد. خودمو و شوهرم صبح تا شب در حال حل مشکلیم. خسته شدم از این مشکلات عجیب غریب.
مهاجرت برای هر آدمی نیست. باید وابستگی هاتون به اطرافیان خیلی کم باشه. نباید خیلی دلتون بسوزه وقتی پیر شدن پدر مادرتون رو نیبینید. نباید خیلی بشکنید از دوری و غصه اونا. من واقعا سختمه. دارم له میشم