من و دوستپسرم از شلوغی زیاد شبیه این کاپلایی شدیم که ده ساله ازدواج کردن. دیروقت میرسیم خونه میگیریم میخوابیم، هفت صبح بیدارش میکنم که پاشو دیرم شده، میرسونتم سرکار و دوباره تا یازده شب که همو ببینیم.
دخترک بدو بدو از حیاط اومد داخل درحالی که نفسشو حبس کرده بود.
ترسیدم گفتم چی شده مامان؟ یهو با دماغش فوت کرد تو صورتم.
گفت یه گل بو کردم خیلی خوشبو بود بوشو برات اوردم .
امروز�� روز جالبی بود. شرکتو پیچوندم. اومدم خونه رو تمیز کنم، جارو برقیم سوخت. کل کف خونه رو با دستمال پارچهای سابیدم. با پارتنرم دعوام شد. یه مصاحبه کاری رو با تقریب بسیار خوبی ریدم. تقریبا کل کمد و رو تختیامو انداختم شستم. الانم نشستم سیگار میکشم ببینم چجوری میتونم کیفیت /
ما هم ترم آخر کارشناسی در اثنای مکاتبه با اساتید و بلایند اپلای، یکی از همکلاسیامون یهو مادربزرگش از آمریکا براش دعوتنامه فرستاد و پاشد رفت. همین دوستمون زمانی که من در پروسه ویزا گیر کرده بودم، روزی که ترامپ رئیس جمهور شد اومد تو دایرکت برام :)) فرستاد و رفت
یجوری کس میگین انگار ما نمیدونیم کل راههای منتهی به تهران و نود درصد خیابونای شهرو بستن براتون یونجه و آب و علف و گاری گذاشتن که از هر دهات کورهای نعشتونو برسونین و بعد بیاین اینجا عرعر کنین
قشنگ با این داستان یک پلاتتوییست تپل دادم دست تراپیستم. انگار که ساعت سوم یه فیلم کند، بالاخره زامبیها حمله میکنن و تمدن بشریتو به دست میگیرن. یه موردی که میتونه تو استادی کیساش استفاده کنه که ببینید افول و ناکامی یک انسان رو در دوراهی سخت تصمیمگیری.