دیشب داشتیم با دوستم میرفتیم سمت کافه ای که همیشه میریم،یهو دیدیم ی نفر داره از وسط خیابون فرار میکنه و یه اقاییم دنبالشه و داد داد زنان میگه که بگیرینش!
فهمیدیم که داستان از این قراره که پسره با دوستش که سوار موتور بود،دوتا دخترو که از یه کوچه خلوت داشتن رد میشدن ، خفت میکنن/۱
امروز داشتم با دوستم از بازار رد میشدم که با این صحنه مواجه شدم…
پیگیر که شدم و از مغازه دار های اونجا که پرسیدم، متوجه شدم که این بچه همون حوالی دست فروشی میکنه و هر روز بعد از تموم شدن کارش میاد جلویه این مغازه میشینه و برنامه هایی که از تلوزینش پخش میشه رو نگاه میکنه=))))))))