یه همکلاسی داشتم که به دلایل شخصی ازش متنفر بودم.امروز پیج پی وی م ریکوئست داده.و من حالم بد شده.چون یادم افتاد ادم چقد میتونه حرومزاده باشه و من در قبال حروم زادگیش هیچکاری نکردم.حتی از خودم نتونستم دفاع کنم.کاش خانواده داشتین.انسانیت داشتین.وجدان داشتین.
یه پسرخاله دارم که در تمام مهمونی های خانوادگی همینطوریه،خون جلوی چشماش و میگیره،وقتی ظرف میشورم به یه بهونه ای میاد لپمو میکشه،و منزجر کننده ترین حس رو بهش داشتم و دارم.جندش مزخرف حیوون.
دوماه پیش با ی پسره ک خیلی خوشم اومده بود رفتم دیت
تو قرار اول بدون اجازه، لپمو گرف مچاله کرد یکم به لبام نگاه کرد،خونو تو چشاش دیدم
همونو گفتم بزن بغل پیاده شدم برگشتم خونمون
از همه جا بلاکش کردم:/
کرمانجی خیلی زیباست،زبانش شیرینه،رقصش به ادم انرژی میده،لباساش رنگی رنگی و دامن چین دار داره.خلاصه خیلی خوبه.مثلا من ته بلوچستان برای اینکه از افسردگی نمیرم کرمانجی میذارم گوش میدم.شایدم چون خودم کرمانجم خیلی بهم میچسبه.نمیدونم🥲