شبها که قبل خواب خیره میشم به سقف، همش میدونم باید یه چیزی یادم بیاد، یه اسم شاید، اما تو سرم فقط عکس تاریکی هست.
من یه چیزی، یه کسی یادم رفته.
یه چیزی رو گم کردم.
من بیشتر از دو ماهه که اینجا بغل این میز موندم دوستان، من تو نگاه و خدافظی شب آخر موندم، من تو مکالمه تلفنی آخر موندم، من پیش رضا موندم
من پیش رضا مردم
فقط منو یادشون رفت خاک کنن...
به شدت دارم ظاهر خودم رو کنترل میکنم، هیچ واکنشی نشون نمیدم که چقدر حالم بده، ازم بپرسین حالت چطوره میگم خوبم، حتی شاید باهاتون بگم و بخندم، تفریح کنم
نمیدونم
حتی حال بدم رو از خودم دارم مخفی میکنم