دارم فکر میکنم چقدر باید خوششانس باشی تا اونی که براش میمُردی و نمیتونستی زندگیتو بدون اون تصور کنی، خودش به دست خودش آروم آروم و زیرپوستی خودشو از چشمت بندازه تا اینکه به خودت بیای ببینی آخیششش! دیگه نبودش مهم که نیست هیچ، حتی بودش اذیتکننده هم هست.
تو چهل سالگی دلم میخواست یه نفرو بغل کنم که مال خودم باشه، یه نفر که باهم هر هفته یه راه فراری پیدا کنیم ازین زندگی سخت.
آدم یه عالمه نیاز داره، نیازاش به مرور زمان بیشترم میشه، نیازایی که فقط یک نفرِ دیگه میتونه برآورده کنه.
من با این همه نیاز چیکار کنم؟
پارسال این موقع داشتیم همستر، تپ تپ میکردیم میخواستیم پولدار شیم امسال داریم فرق موشکها رو یاد میگیریم
خاورمیانه همیشه یه چیزی واسه یادگیری ما داره
خدایا شکرت
حد وسطم رو گم کردم. نه با آدمها حس بهتری دارم، نه با تنهایی به توافق میرسم. نه حوصله شلوغی رو دارم، نه با سکوت خونه کنار میام. نه انرژی کافی برای حرف زدن دارم، نه با خودخوری حس راحتی دارم. بعضی روزها به معنای واقعی کلمه از کادر زندگی خارج میشم.