یه قصه برا بچهها گفتم که یه سری حیوونا از رودخونه رد میشدن و یه کرم میموند اونطرف رودخونه، بچهها باید راهحل میدادن که چطوری رد شه.
دخترک ۳سال ونیمه گفت صبر کنه وقتی پروانه شد رد شه. :'))
ماجرای نجات این دو خلبان منو برد به کشتی سانچی و خدمهای که به امان خدا رها شدند. دوباره یاد پلاسکو افتادم و آتشنشانهایی که در زیرزمین زنده مدفون شدن. یاد بدن جوانهایی که در جنگ هشت ساله به عنوان گوشت دم توپ مصرف شدن. و یاد ۴۵ هزار جان عزیز که سه ماه پیش گرفتند و گفتن ما «فقط» از سه هزار نفرشون خبر داریم.
یکی از دستآوردهای اتفاقات اخیر این بود که وایتا رو مجبور کرد برن یه دور جغرافیا رو مرور کنن! دیگه وقتی میگی ایرانی هستی، مات و مبهوت نگات نکنن یا که بگن: کجا؟ایراک؟
نه عزیزم،ایران! همونجایی که تا دیروز نمیدونستی قیمت بنزینت بهش بنده و تو آفریقا نیست!