روح پاك مادرم از كالبد بيمارش پر كشيد و داغي بزرگ در دلم گذاشت ❤️🩹
ديگه آسوده و آروم بخواب كه بدنت خيلي خسته ي دارو و درمان بود...
منير جون تو تماااام قلب منو با خودت بردي
رفتن مادر كمر شكن بود و بند بند استخونم رو سوزوند
هر صبح قبل رفتن به مهد اصرار داره كه يكم بشينه بازي كنه، حالا منم عجله دارم كه زودتر بريم كه به ترافيك نخوريم اما مجبورم با لبخند باهاش بازي كنم و به تماشا بشينم، آخه جانِ مادر ساعت ٦/٣٠ صبح وقت بازي كردن هستش...
پسر بچه داشتن اينجوريه به خودت مياي ميبيني قمقمه ي آب توي ماشينت هم شده سگ هاي نگهبان
مني كه فقط اسم سگ هاي نگهبان رو به زور شنيده بودم الان تك تك شون رو ميشناسم(زوما ،چيس ، اسكاي ، راكي ، مارشال ) و چقد هم دنبال فرمانده رايدر ميگردم براش😀
واقعا چقد مزاج اين فندق با من يكيه، هر غذايي كه دوست دارم رو اونم دوست داره
مثلا اينكه ساعت ٦/٣٠ صبح پيتزا سرد برام لذت زيادي داره و امروز كه از خواب بيدارش كردم بهم گفت ماماني بهم پيتزا بده...🍕😄
همينقدر پيتزا دوست
امروز همینقدر شاد و سرحال راهی مهد شد
ساعت ۶/۵۰ صبح
البته که قبلش کلی بهونه و گریه داشت که نشون بده رئیس اون هستش و منی که باید سیاست مادرانه به خرج بدم تا آرومش کنم و به جنگ نرسه😃