فردا سپیدهدم، خاکستر مرا در خود خواهد بلعید،
و دهانم را با گِل و سکوت کوک خواهند زد.
دیگر حتی سایهای نخواهم بود؛
سقوط میکنم به تاریکترین گوشهی فراموشیِ یک دیوار،
به هیچِ مطلق،
جایی که حتی رویای یک حیوان هم مرا به یاد نخواهد آورد.
به روزهایم نگاه میکنم.
سعی میکنم تصویر و تشبیهی از این حجمِ خالی پیدا کنم.
هیچ شباهتی میان این روزها و گذشته نیست.
قبلاً هم دلتنگ بودهام، قبلاً هم نبودنِ کسی را چشیدهام.
نه مثل این.
اینطور نبود.
در من قحطیِ آرزوست.
وقتی آفتاب به چنگ نمیآید و عشق رام نمیشود،
با این خلاءِ مطلق چه باید کرد؟
من از جهان عبور کردهام و دیگر هیچچیز سهم چشمانم نیست،
جز تماشای واپسین موج،
لمسِ آخرین نفسِ باد،
و سپس...
نقطهی پایان.
هجوم حرفهای مفت، حماقتها و کینهتوزیهای بقیه قشنگ داره مغزم رو مسموم میکنه. تماشای این حجم از بیرحمی و دشمنیِ عریان بین آدمها، روح و روانم رو به التهاب کشونده؛ مغزم دیگه جا برای این همه آشغال نداره.