رویایت را از دست میدهی. در سکوت مینشینی و تماشاگر دنیای دیگران میشوی. نقش تو تماشاگر بودن میشود و دنیا هر از گاهی خطی بر تنت میاندازد تا یادت نرود که زخمهای چرکینت هنوز خون فواره میکنند.
زمان، جلادِ صبوریست. آرام و خاموش، از رگهای امید مینوشد و بر استخوانِ آرزوها خزهی فراموشی میرویاند. نه رخصتِ رهایی میدهد و نه نعمتِ پایان؛ فقط تو را در راهرویی بیانتها از فرسایش رها میکند.