هیچی. وافعا هیچی دیگه خوشحالم نمیکنه.
من خسته م. خسته.
کاش یک نفر میفهمید دردمو.
خسته شدم از بس گفتم خوبم.
به خدا خوب نیستم.
به هیچ کس نمیتونم بگم دردمو.
به حدی از افسردگی رسیدم که هیچ چیز مطلقا هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه.
هفت روز هفته توی خونه روتین تکراری. مراقبت از والدین.
من هیچ چیزی ازم باقی نمونده.
خوبم، اما هیچ چیزی دیگه باعث نمیشه تغییر کنم. فقط خسته م.
تا نقطه گذاشتن به تمام اینا دیگه راه کمی دارم.
دیگه توان ندارم
حقیقتا این حجم از فشار دیگه از توانم خارجه.
درسته من بچه تونم باید! سرویس بدم بهتون، اما منم آدمم.
درسته بیمارین نیاز به مراقبت داربن.
ولی باور کنین یا نه، منم مریضم. هم جسمی هم روحی. باور کنین کم آوردم. افسرده شدم. به روی خودم نمیارم اما منم نیاز به کمک دارم.