از این غم و از این ضربهای که هر روز عمیقتر میشه مُردم.
هم خودم مُردم، هم تو برای من مُردی؛ یه جنازهی متحرکم.
تو بردی، انتقامت رو گرفتی—نمیدونم از چی و دیگه هم نمیخوام بدونم.
فقط یه چیز فهمیدم: من مردن رو زندهزنده تجربه کردم.
اولین تجربه ی مردنمه
حالم خیلی بده؛ انگار از گریه و خشم هم عبور کردم. از همه بیزارم و هیچکس رو نمیتونم تحمل کنم. حتی نمیدونم چه روز و ساعتیه. در یک بیحسی زجرآور زندگی میکنم، مثل جنازهای متحرک… و میترسم، چون حس میکنم دارم فرو میپاشم.