گلدونهایی که مشتری با کلی دقت پشت بمب چیلر چیده بود، بعد از یه روز کلنجار رفتن با لولهها و جابهجاییها، جوری پخش و پلا شده بودن که آدم باورش نمیشد؛ حالا واقعاً چطوری توضیح بدم که برای خنک شدن سیستم، گیاها باید قربانی میشدن؟ 😁🤦♂️
یه سری پیچ و مهره و واشر از کیف ابزارم غیب شده بود؛ رفتم دیدم بچهها باهاشون توی اتاق یه سیستم لولهکشی پیچیده ساختن. حالا هر کی میخواد وارد اتاق بشه باید از گیت بازرسی رد بشه.
«فقط یه عکس ساده از خونه بگیر» | انگار نمیفهمن وقتی چشمم میافته به بافت بتن یا نور یه گوشه، دیگه نمیتونم فقط یه عکس ساده بگیرم؛ باید رندرش کنم تا درست بشه 👏
جمع کردن وسایل مدرسه و دفترهای نصفه و نیمه بچهها واقعاً اعصابخردکنه؛ انگار هر کدوم یه استراتژی خاص برای گم کردن مداد و پاککن دارن. آدم وسط این همه شلوغی فقط دلش میخواد یه گوشه بشینه و هیچچی رو مرتب نکنه.
چیدمان میز و رومیزیها وقتی بافت پارچه با نور سالن نمیخونه، کل حس اون میز میپره. ساعتها وقت میذاریم روی یه چیز که شاید بقیه متوجه نشه، ولی برای من همون یه ذره تفاوت رنگه که رو اعصابه 😬
بعضیها واقعاً میفهمن یا فقط من اینقدر وسواسیام؟