آیا میدانید
آخرین رییس بانک مرکزی قبل از انقلاب با اتهام «ثابت نگه داشتن ارزش ریال در برابر دلار آمریکا به مدت چند سال» در سال ۵۹ به اعدام محکوم و تیرباران شده؟
نمیدانستید؟
کتاب بخوانید.
راههای نرفته رو امتحان کنید.
ده سال چیزی نیست.
والاع :)
#پاينده_ایران
چرا از آموزش پرورش مأیوس شدم؟!
مأیوس شدن من از سیستم آموزشی، نه یک اتفاق ناگهانی، بلکه حاصل تماشای ذرهذرهیِ رنجهایی است که در این سالها شاهدش بودهام؛
یک روز در پایان زمستان، برای قصهخوانی راهی روستای ... شدم. هوا مطبوع بود و بچهها در حیاط مدرسه مشغول درس خواندن بودند. اما منظرهای که مقابل چشمانم نقش بست، تکاندهنده بود: معلمی که در یک دستش سیگار داشت و در دست دیگر، شیلنگی قرمز و بزرگ!
پس از پایان فعالیتم با بچهها، نزد او رفتم. سعی کردم با رویکردی صمیمانه، سر صحبت را باز کنم. او درخواستی از من داشت و من هم در پاسخ، شرطی گذاشتم؛ شرطی انسانی: «چشم، خواستهی شما را انجام میدهم، اما من هم یک خواهش دارم؛ فرض کنید این بچهها فرزندان خودتان هستند، لطفاً آنها را کتک نزنید.»
با تحکمی سرد پاسخ داد: «اینها اگر کتک نخورند آدم نمیشوند و درس نمیخوانند!» هرچه از آسیبهای جسمی و روانی تنبیه گفتم، نپذیرفت. در نهایت ملتمسانه از او خواستم که حداقل شیلنگ را به من بدهد. گفت: «شیلنگ را میدهم، اما دست را که نمیتوانی از من بگیری! با دست تنبیهشان میکنم.»
بارها در مدارس ابتدایی روستاهای مختلف، شاهد صحنهای تکراری و دردناک بودم: درونِ کشویِ هر میزی که نگاه میکردی، یک تکه چوب یا شیلنگ خودنمایی میکرد؛ گویی این ابزارهای شکنجه، جزوی از لوازمالتحریر دانشآموزان بودند!
یکبار در توییتر با لحنی آمیخته به طنزِ تلخ نوشتم: «ای کاش اورژانس اجتماعی، هر روز ساعت ۱۲، هنگام تعطیلی مدارس ابتدایی پسرانه شهرستان کهگیلویه، جلوی در مدرسه بایستد و تنها به دست و صورت این کودکان نگاه کند.»
من به تعداد موهای سرم، شاهدِ تنبیه و تحقیرِ کودکان در مدارس بودهام. و همین تصاویرِ تکرارشونده بود که آرامآرام بذر یأس را در دلم کاشت؛ یأسی که ریشه در دیدنِ سلبِ کرامتِ انسانیِ نسل آینده در محلی دارد که باید مهدِ رشد و بالندگی باشد.
ایران…
نامت را که میبرم، چیزی در سینهام میلرزد..
زخمی قدیمی که هنوز نفس میکشد.
ایرانِ مظلوم…
ایرانِ غریبِ خسته…
چقدر باید درد را تاب بیاوری تا هنوز ایستاده بمانی؟ چقدر باید بغض را قورت بدهی تا صدایت خاموش نشود؟ تا زنده بمانی، عشق بدهی
در کوچههایت، خاطره راه میرود؛
در خیابانهایت، صداهایی هست که هیچ جای دنیا نیستند
و در دل مردمت، عشقی هست که هیچ جنگی،
هیچ تحریمی، هیچ تاریکیای نتوانسته خاموشش کند. مگر چه داری که جتی نامت هم بغضم را بیرحمانه منفجر میکند
ما مردم توایم،
با دستهای خالی و دلهای پُر، چشمهایمان اشک را یاد گرفتهاند و امید را فراموش نکردهاند.
ایران…
تو ریشهای در جان مایی؛ هرجا که برویم، هرچقدر که دور شویم، باز هم در تپش قلبمان تکرار میشوی.
خستهای… میدانم
زخم داری… میدانم
دوام بیاور عزیزِ من
از عمق جان، از جایی که درد و عشق یکی میشوند دوستت داریم
ایران…
اگر روزی آرام بگیری، اگر روزی لبخند بزنی،
بدان که ما همه این سالها
با تو گریه کردهایم و به عشق تن زخمی و تاریخ بطول تاریخت رنج را زندگی کردیم
#ایران #تهران
#جنگ
#iranwar