روزی دختری نزد کوروشکبیر رفت و گفت من به شما علاقهمندم، کوروش گفت لیاقت شما برادر من است که از من بسیار زیباتر است و پشت شما ایستاده، زن برگشت، کسی نبود. کوروش گفت aesthetic نبود نیاوردمش
تقریبا من باعث شدم همه ی خانواده م بیان تهران
با اومدن من به تهران کل خانواده و فامیل اومدن
آخرین نفری که توی خونه ش جاگیر شد مادربزرگم بود
تقریبا ۲ هفته ست خونه ش چیده و هر روز به من زنگ میزنه که ناهار برم پیشش و تقریبا هر روز پیششم
⬇️