بحران ۲۶ سالگی داریم؟ چون حس میکنم نه دیگه قراره عاشق شم نه ازدواج کنم نه بچه دار شم نه هنوز مسافرتایی که میخوام رو رفتم نه علایقم رو دنبال کردم نه معنی زندگی رو فهمیدم و واسه همه چی دیر شده و پیر شدم
من واقعا میترسم. از اینکه هیچوقت این اوضاع درست نشه، از اینکه اینترنت همینجوری بمونه، از اینکه هیچوقت نتونم مهاجرت کنم، از اینکه هیچوقت نتونم زندگی مستقل خودمو بسازم، از اینکه هیچوقت رنگ خوشی رو نبینم.
من میترسم از اینکه این تاریکی تموم نشه.
این روزها غالبا دچار احساس بیآیندگی و افسردگی و شکستخوردگی در زندگی فردیام. نمیدانم که روزهای بهتری خواهند آمد، آن هم وقتی هنوز دیر نشده و اثری از جوانی مانده یا نه.
کشورم، تمام سالهای جوانی مرا دزدیده بود و دیگر هیچ کشوری نمیتوانست آن را به من پس بدهد
حتی اگر روزی این جوانی را به من بازگردانند، نمیدانم چگونه باید به آن نگاه کنم. ورقش خواهم زد، اما آن را نخواهم خواند. من هرگز برای گذشته دلتنگ نخواهم شد؛ بد بود و مدام بدتر شد.
فارغ از استرس و اضطرابی که به دلیل شرایط جنگی وجود داره قطع اینترنت، اخبار ضد و نقیض، اوضاع اقتصادی، نرخ بیکاری و مبهم بودن حتی چند ساعت بعد اوضاع رو وحشتناکتر کرده. واقعا که سعادت انسان در متولد نشدنه!
#DigitalBlackOutIran
من عاشق زندگی کردن بودم، هر بار اتفاقی میافتاد بعد از مدتی دوباره بلند میشدم و ادامه میدادم، به اهدافم فکر میکردم به آیندهای که منتظرمه، این اولین باره تو زندگیم که مدت زیادیه از ته دل غمگینم، هیچ چیز خوشحالم نمیکنه و مطلقا امیدی به آینده و تلاش و اتفاق مثبتی ندارم.
من بریدم.
مطلقا نمیدونم باید چکار کنم.
پایاننامهی نانوشته، زبان تمومنشده، دلار، محدودیتهای مهاجرت، بلاتکلیفیِ رفتن یا موندن، فشار کاری بسیار، استعفا دادن از کار، دکتری
وای... توی ذهنم اوضاع وحشتناکه و در مقابل من هیچکاری نمیکنم