یعنی انتظار تو از اینکه احتمالا که تاست شیش نیوفته بالاست. و این همون حقیقت سنگینیه که آدمی با این شرایط باید قورتش بده؛ اینکه بیشتر گره کار از درونه و امید و انتظاری از بیرون نمیشه داشت.
همیشه هم بحث این نیست که آینده رو طبق چیزی که تا الان گذشته قضاوت میکنیم. گاهی آینده رو طبق آگاهیای که از خودمون به دست آوردیم پیش بینی میکنیم. شاید دلیل نشدنهای زندگی منِ نوعی تا به اینجا شانس بوده باشه، اما ممکن هم هست دلیلش منی باشه که یهسری چیزها براش نشدنیتر از
نیست. پس اگر این آدم در بیست و چهار سالگی به این میرسید که من احتمالا تا میانسالی و میشه گفت تا آخر عمر تنها بمونم صرفا یک پیش داوری بیرحمانه از آینده نبوده. آگاهیای بوده که تقریبا زود از خودش به دست آورده. برای دستهای شخصیتها شانس روابط خیلی کمتر از باقی آدمهاست و این
معمولا پیشنهاد مستقیم آدمها رو زده میکنه با وجود جذابیت صراحت، چون آدمها شاید ظرفیت رویایی با دعوت مستقیم به ارتباط رو ندارن. اوایل معمولا گیجن و خیلی چیزها مبهمه و تصمیمی مطمئن برای ادامه وجود نداره. صرفا یک میل مبهمه که با سپردن ارتباط به دست زمان دنبال گرفته میشه با کنجکاوی
و من تا زمانی که ساعت یازده شب بگم دلم بغل، شب گردی و الخ میخواد و همون موقع نتونم برم سوی یار یا یار بیاد سوی من، تو رابطه نمیرم. مگه خودمو مسخره کردم؟