من پذیرفتم ما بر باد رفتیم؛ جوونی، آینده، زندگی عملا هیچی نداریم و با این غم مداوم دارم زندگی میکنم اما گاهی بازم شوکه میشم.
نمیخوام قبول کنم انگار که جهان انقدر پوچ و بی مقداره که باید به دنیا میومدیم اینقدر زجر میکشیدیم، هرگز زندگی نمیکردیم و میمردیم.
حالم بهم میخوره وقتی یکی بهم میگه تو دختر قوی ای هستی. من اصلا هدفم تو زندگی این نبود. برو بابا واقعا، چی این قشنگه که واسه معمولی ترین چیزا بجنگیم بعد بگن آفرین قوی ای هستی.
هیچی کصشر تر از این نیست که میدونی پتانسیل چندتا چیز رو داری ، استعداد یه چیزی رو داری، حتی توش بهتر از همه ای تواناییشو داری اما بخاطر شرایط نمیتونی بهش برسی و فقط ذره ذره آب میشی و حسرت میخوری.
کاش با خودم مهربون باشم، کاش به خودم و مسیری که اومدم اعتماد داشته باشم، کاش از چیزهایی که دارم لذت ببرم و قدرشون رو بدونم، ای کاش یاد بگیرم دنیا رو قشنگ ببینم، کاش اینقدر به سناریوهای بد فکر نکنم، کاش دوباره از ته دل بخندم، ای کاش همه چی خوب پیش بره و هزار تا کاش دیگه.
دیگر به راستی میدانستم درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بیهوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم میشکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آنکه بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد.
گریهی امروزم برای جاویدنام جواد سپاهیان دانشجوی دکترای روانشناسیه که در تاریخ ۱۹ دیماه در بلوار وکیلآباد مشهد کشته شد و گمنام موند چرا چون ۱۶ سال پیش پدر، مادر و خواهرش رو در یک سانحهی رانندگی از دست داده بود و همین باعث شد تا مدتها ناشناس بمونه.
بدترین چیزی که در مورد والدین تاکسیک منو اذیت میکنه، اینه که تاثیری روی روان ما میذارن که گاهی تا آخر عمر درست نمیشه. حتی مسئولیتش رو هم به عهده نمیگیرن و تازه آخرش تو بدهکار میشی که چرا خودت نرفتی زندگیت رو درست کنی.