از میان غبارهای غروب مینویسم .
من اینجا نشستهام ،
سیگار میکشم ،
مثل همه چهارشنبه ها
و از همه حفره های تنم،
دود بیرون میزند .
چرا که
پاییز آغاز گشته است
و باید آتشی بیفروزیم
پس چنگکت را بیاور
و از شکاف روی پهلویم
اندکی اخگر بردار
و نگران نباش
شعله های دوزخ را پایانی نیست .
آنها سعی کردند اورا بکشند.
اما او قرنها پیش مرده بود
بعدها پرندگان
در دهان بازش لانه کردند.
پشت پاکت سیگارش
شعر مینوشت
باخطی شکسته و ناخوانا
از چشمهای او
اکنون کلماتش
بوی کوچ میدهد
و به زبانی بیگانه
کابوس میبیند
پنجره باز بود
و به مین ها فکر میکردم.
شب پره ای خاکستری
دور شعله سیگارم میچرخید .
بی شک
هر انسان
یک فاجعه کوچک شخصی است
یک بمب کوچک ناپیدا
در زیر خاکها
تنها نیازمند اندکی زمان است
و نزدیکی
نسیم شبانه آرام وزید
و شب پره
از سیگار خاموشم ریخت
زیباترین فرزندان بشر را
بنگرید
که چگونه چشمهای مشتعلشان را
بسته اند .
زیر ملحفه ها و پتوها
روی سینه شهری خون آلود
انگار به خواب رفته اند
و خواب مادر شوربختشان
ایران را میبینند
نشسته ام
پیش این آسمان خاکستری .
سیگار میکشم و
پاره های دلم را
درون پاکتی میگذارم
همراه شرح رنج های مردمم
با خروارها خشم
و انبوهی از درد
برای تو در بیست سالگیات
ارسال میکنم
پسرم ،
اگر پستچی
بسته ای خونین برایت آورد
هرگز آن را باز نکن.
دوست دار همیشگی تو
پدرت.
dumb,
Jesus Christ,
some people are so dumb
you can hear them
splashing around
in their dumbness
as their eyes
look out of their
heads.
they have
most of their
parts: hands, feet,
ears, legs, elbows,
intestines, fingernails,
noses and so
forth
but
there’s nothing
there
yet
they are able to
speak,
form sentences—
but what
comes out
of their mouths
are the stalest
concepts, the most
warped beliefs,
they are the repository
of all the obvious
stupidities
they have
stuffed
themselves
with
and it hurts me
to
look at them
to
listen to them,
I want to
run and hide
I want to
escape their engulfing
nullity
there is no
horror movie
worse,
no murder
as
unsolved
but
the world
goes on
and
they
go on
dumbly
slamming
my guts to
pieces.
-- Bukowski
مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند
صدای زنگ فلز در دندانهای طلا
و خارش کپک در لالههای گوش
نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است
نه سینما و نه مهمانی در تاریخ
هجوم کاشفانی با تاخیر حضور
هزار کس میآیند و هزار کس میروند
و هیچ کس هیچ کس را به خاطر نمیآورد
#محمدـمختاری