مامانم:
خانومه مذهبی مهربون ولی سخت گیر کدبانو با دستپخت عالی و کلی بچه
اما یه اخلاقای بدی داشت
مثلا وقتی ما بچ�� ها اذیتش میکردیم خودشو میزد به مردن یا میرفت قایم میشد تا ما بترسیم
بقیه بچه ها نمیترسیدن اما من وابستگی عجیبی به مادرم داشتم سکته میکردم
مثلا مامانم هرجا میرفت من میرفتم انقدر میچسبیدم بهش که گاهی منو میپیچوند
بعد من میشستم حساب میکردم که مثلا فلان جا رفته تا فلان ساعت میاد اگه نیاد حتما اتفاقی افتاده روی کاغذ مینوشتم اگه مامانم تا فلان ساعت نیاد خودمو میکشم از اون ساعت که میگذشت من گریه کنان
روز اول مدرسه مامانم منو رسوند خواهرم تو همون مدرسه بود ولی ما یه روز زودتر رفتیم
صف بستیم و یه چیزایی گفتن رفتیم توی کلاس من میز اول نشستم یه دختری اومد کنارم نشست چهرش یادمه اما اسمش نه
بهش گفتم بامن دوست میشی😞😞😞
اونم گفت باشه
یه معلم اومد
یادت خنده به لبام میاره اما اوناهم از مدرسه ما رفتن
اینم دومین آدم دوست داشتنی که از دست دادمش تا پنجم همونجا بودم
معلما مهربون نبودن ولی من درس میخوندم یه کارتای امتیاز بود جمع میکردی از یه ویترین میتونستی خنزل پنزل بگیری
اختلاف سنی ۴۵ سال با پدرم باعث میشد ارتباط خاصی باهم نداشته باشیم رفتار م��بت امیز ندیدم ازش قدیما مد بود البته پدرم سخت کار میکرد ما خونواده پر جمعیت بودیم ولی دله من که اینارو نمیفهمید تشنه محبت مردانه بودم نتیجش این بود که بیرون خونه دنبال اون خلا عاطفی بودم که تباهم کرد
کودکی:
از کودکیم چندتا صحنه تو ذهنم میاد تقریبا قبل ۶ سالگی و اصلا یادم نیست
تصویر اول مامانم دستمو گرفته میریم بقالی حسن آقا برای خرید
تقریبا غروبه کوچه شلوغه پره بچه اس قبله ۶۸ وسط کوچه یه جوبه که توش همیشه آبه از خونه ها یه لوله میومد تو جوب میریخت حتی بوشم حس میکنم
اینا تنها چیزاییه که از قبله دوران مدرسه یادمه خیلی شیطون بودم اما خیلی دوست صمیمی نداشتم اما نیاز به توجه داشتم من فرزند اخر خونواده ام اختلاف سنی زیاد با پدر و مادر داشتم یه جورایی نا��واسته بودم پدر واژه ی غریبیه برام هیچ وقت درک نکردم منو مادرم بزرگ کرده یه جورایی
سالها پیش حدود ۲۰ سال پیش به مدت ۴ سال خاطرات روزمره روم مینوشتم
از الان تصمیم گرفتم بنویسم
البته دلم میخواد فکرامو بنویسم
خیلی فکر میکنم
زندگی ۳۵ سالمو مرور میکنم چیزایی که یادم میاد
شاید شد یه دفترخاطرات