بار ها بهش گفتم من بی ارزش تر از آنچه که فکر میکنی هستم.
نه فقط برا اینکه بدونه چقدر برام با ارزش بوده، برای اینکه یه وقت منو نفروشه...ولی درنهایت منو به کسایی فروخت که برای اون واقعا ارزشی قائل نبودند.
عروسی خواهرش بود
هر موقع دیجی میگفت یه سورپرایز داریم میگفتم الانه که از در بیاد تو،نیومد، نمیتونست بیاد.
آخرش یه فیلم ازش گذاشتن تبریک گفت.
رفتم یه گوشه دلتنگیم رو خالی کردم. یه دوست مشترک با دستمال و چشای خیس اومد گفت« یعنی دل سنگ تو هم ریخت»
اون نقطه امنم بود، بی قضاوت.
دوستی داشتم که همیشه بگو بخندش با بقیه بود و ناراحتی و بدخلقی هاش برای من.
و در نهایت اینقدر این سیکل تکرار شد تا به این نتیجه رسید که من باعث ناراحتی ها و بدخلقی هاش هستم.
در کل تجربه جالبی نبود.