“Sometimes I long to disappear. To become one with trees. With the rivers. With the stars... I wanted to be where nobody I knew could ever come.”
— Sylvia Plath
خواب دیدم تو رنگام خون بچهاست، داشتم دیوار رنگ میزدم، انداختم رنگ و که برم، پشت سرم، همه جا درحال ساخت و ساز بودند،ساختمونهای بزرگ، با اعضای بدن دکور درست میکردند و دیوارها و سقفها قابل تشخیص نبودن، انگار راه خروجی هم نبود، همه چیز بزرگ بود و حس کردم دارم خفه میشم..