زود باش، گوشهایم را پنبه کن
تا دیگر نشنوم
چشمانم را محکم ببند
تا دیگر نبینم
قلبم را جلوی سگها بنداز
تا دیگر فکر تپیدن نکند
زود باش دیگر! دهانم را ببند
تا بیشتر از این دم نزنم/۳
مرا متوفی صدا کن
نفسم از جای سرد بلند میشود
جای گلوله روی تنم نیست
اما، گلوی روحم کبود شده
راه میروم اما
روحم مدتیست در کفنش خوابیده
حرف میزنم اما
زبان دلم خوراک کرمها شده
نگاه میکنم اما
چشم دلم دیگر از گریه کور شده/۱
من را متوفی صدا کن
من بار دیگر مردهام
به طعم خاک راضیام
به خاموشی راضیام
به نقطه…
من بارها مردهام
اما این بار زخمهایم هم بخیه را پس میزنند
زود باش، زودتر کفنم کن
آنطور که دستانم جرأت نوشتن نکنند
آنطور که پاهایم خفگی را به حرکت ترجیح دهند/۲
حداقل ۲۰ نفر از مصاحبه شوندهها در انتخاب این تم درگیر بودن. خیلی مهم بود روی چی میخوایم تمرکز کنیم و چه پیامی بدیم.
از ابهام، عدم قطعیت، چالش، تقابل، سازش، زایش، همگرایی، واگرایی..... در انتها به این تم رسیدیم
داشتم فکر میکردم که من هم چرا مثل بقیه نمینویسم؟ چرا توی جمع کمتر صحبت میکنم؟ چرا من اونی هستم که گوش میده؟
شاید چون هنوز به اندازه کافی کتاب نخوندم.
شاید چون نظر مستقل خودم رو ندارم.
شاید چون هیچوقت ۷۰ سالگیم رو تصور نکردم.
شاید چون فقط «ابزارِ خلاقیت» باشم تا یک فرد خلاق.
ذهن عزیزم،
که برگها را دیدی، باران برایت لذتبخش بود
عاشق بوی نان و شیرینی پزیها اول صبح بودی
صدای پرندگان برایت از هر موسیقی قشنگتر بود
و به دنبال تکههایی از گذشته مُرده بودی
خفه شو، ذهن عزیزم، خفه شو
«دوباره کمی خودم را به دست آوردهام و اندکاندک کار میکنم؛ همان جریان پیاپی از هم پاشیدن و یه خود آمدن، پراکندگی و جمع و پیوسته جمعِ پریشان بودن!»
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
💭 چرا بعد از تموم شدن بحران حالمون بدتر میشه!؟
📌 هانس سلیه از بزرگان حوزه استرس میگه وقتی بحران، فشار یا مصیبتی میاد بدن سه مرحله رو پشت سر میذاره. مرحله اول هشداره، تو این مرحله بدن میره تو فاز بقا و با ترشح کورتیزول و آدرنالین فرد رو آماده مقابله با تهدید میکنه...