- هیچوقت این حس بت دست داده؟
+ حس تنهایی؟
- [دنبال کلمه درست میگردم] حس بیقراری. انگار هنوز واقعا نتونستی خودتو ببینی. انگار یه بار تو مِه از کنار خودت رد شدی و قلبت ریخته: «شت! این منم! این تیکهمو گم کرده بودم!» ولی همه چی خیلی سریع اتفاق افتاده و دوباره خودتو توی مه گم کردی.
کاغذ و قلمی به دست گرفت، کنار پنجره نشست و در ستایش پرواز کبوتری در غروب، خواب دخترش در گهواره، و تمام ستارگان آسمان، ترانه پشت ترانه سرود. از آن پس زندگی او بهتر از قبل شد.
کاغذ و قلمی به دست گرفت، کنار پنجره نشست و در ستایش پرواز کبوتری در غروب، خواب دخترش در گهواره، و تمام ستارگان آسمان، ترانه پشت ترانه سرود. از آن پس زندگی او بهتر از قبل شد.
واسه همه تعریف میکردم. و الانم که.. here we are.
بارها از ته دل آرزو کردم اون خاطرات تکرار شه. آخه بابا گفته بود نباید زیاد دلتنگ آقای آدم برفی بشم چون سالای دیگه هم که برف بیاد برمیگرده پیشمون.
اما خب.. اصفهان دیگه هیچوقت اونجوری برف نیومد و آقای آدمبرفی هم هنوز که برنگشته.
آخرین باری که اصفهان خییییلی برف اومد رو خوب یادمه. هنوز مدرسه هم نمیرفتم و اون سال خونه مادربزرگم زندگی میکردیم. همون خونهای که قشنگترین خونه دنیا بود و کمی بعد فروختنش. به حدی برف اومده بود که بابا روزها از پشت بوم برف پارو میکرد. یادمه دور تا دور حوض وسط حیاط، آدمبرفیهای /۱
از آدمبرفی، فقط یکم برف و یه هویج مونده با چند تا دکمه. و یه شالگردن که آدم بزرگا برداشتن تکوندنش و تا کردن در حالیکه با هم حرف میزدن و انگار داشتن روتینترین کار دنیا رو میکردن. برای هیچکس مهم نبود که آقای آدمبرفی دیگه نیست، من اما تا سال یادش بودم و خاطرهشو /۷
تو بچگی اگه خالهم نبود فکر میکنم زنده نمیموندم.
همون یه ذرهای که از شعله روحم باقی موند و سالها فوتش کردم تا الان یکم زبونه کشیده رو مدیون نوریام که اونموقع توم روشن کرد. کتابایی که بهم داد، زندگی متفاوتی که توی اون دیدم. همیشه حس میکردم بچهی اونم و اشتباهی شده.