یه بار ماتیلدا شیش ماه ناپدید شد بعد یه روز با یه آکوردئون برگشت خونه و گفت "رفته بودم پراگ پیادهروی تا اینکه اتفاقی عضو یه گروه عروسکگردان خیابانی شدم و تصمیم گرفتم تو زیرزمین یه کافه زندگی کنم."
متکی بر بقا شدهام. ذخایر تابآوریم اندک و کمجان و نحیف شده. هر صبح میسازم و هر عصر فرو میپاشم، عمر امید و آرزوهام برای بیشتر از چند ساعت کفاف نمیده، مثل باتریای که خراب شده باشه.