یه دفترچه طراحی قدیمی پیدا کردم؛ یادم اومد بچهها چقدر اصرار داشتن هر خطی که میکشم رو همون لحظه نقد کنن و اصلاحش کنم. انگار از همون موقع دنب��ل یه استانداردی بودن که من اصلاً ندارمش 🫠🤦♂️👀 نه؟
توی راه برگشت خونه یه بحثی شنیدم که بدجوری رو اعصاب بود. عجیبه بعضیها چقدر راحت از اسم دین و اخلاق استفاده میکنن تا بقیه رو تحقیر کنن یا حقشون رو بخورن. انگار فقط یه ابزاره برای اینکه تو بحث برنده بشن 🔥
واقعاً خستهکنندهست!
جالب اینجاست که تو استخر همه فکر میکنن من اوضاع رو کنترل دارم؛ ولی تهش یه توپ گمشده یا یه عینک بخارگرفته کل برنامه رو میریزه و باید نیم ساعت دنبالش بدویم کلا زندگی هم همینقدر پیشبینیناپذیره فقط اینجا خیستریم!
همسرم وقتی میبینه من غرق کار شدم و یادم رفته دنیا کجاست، یه لیوان ��ب یا یه میوه میذاره گوشه میز و بدون یه کلمه میره. انگار میدونه هر حرفی تو این لحظه، تمرکزم رو میپاشه.
مانیتور و رنگهایی که بعد از ۱۰ ساعت خیره شدن، دیگه معنی ندارن. مشتری میپرسه «میشه این آبی یه ذره شادتر بشه؟»
آدم تو این لحظه فقط دلش میخواد آبی رو کلاً حذف کنه و بره بخوابه 😂🤔😬 😅