در نهایت یک عده آدمیم که حرفی برای گفتن داریم ولی کلمات اونقدر سنگین و تخصصی هستند که ابزار کافی برای گفتن منظورمون رو نداریم و زبان به واسطه ی محدوده ی دانسته ها قاصر میشه، نه شوک عاطفی.
مشکل اینجاست که به دیدن و شنیدن یک چیز، دقیقا به همان شکل که سه هزار سال پیش بوده عادت کرده ایم.
اگر چیزی کمی تغییر کند چنان عنان از کف می دهیم که انگار صاحب اصلی اثر هستیم.
استفن کینگ با آن عظمتش از فیلمکوبریک خوشش نیامد.
خب چکار کنیم؟
بگیم درخشش کوبریک اثری زشت و بی اهمیت است چون عین کتاب نیست؟
کدام کتاب دقیقا عین کتاب به فیلم برگردانده شده؟
اگر اینجوری بود خب می رفتیم کتاب را می خواندیم.
اگر ۵۰۰ نفر هرسال نمایش و فیلم و سریال اودیسه را دقیق و عین کتاب به صحنه بیاورند، خسته نمی شویم؟؟؟
اینجا معلوم میشه اکثر ما عین نوازندگان ارکستر سمفونیک فقط سرمان توی نت هاست و مثل نوازندگان سبک جز دوست نداریم تک نوازی کنیم.
چون می ترسیم عین نولان ما رو مسخره کنن.
دنیارو کسانی عوض می کنند که پیشرو هستن و ریسک می کنن و این برچسب خوردن را به جان می خرند تا اثری متفاوت به ما نشان دهند.
@karagah007 می فهمم داری درمورد فضای مسخره ی نفی فیلم بر اساس بازیگران حرف می زنی. واقعاً متوجه لزوم این دسته بندی که معمولاً به دعوای چپ و راست منتهی میشه نمیشم، و راستش در مورد استفاده ت از مثال ارکستر سمفونیک هم همین حس رو دارم.