وقتی عزیزی رو از دست میدی طبیعیترین کار اینه که مراحل سوگ رو به شیوهٔ خودت پشت سر بذاری و در نهایت با مرگ به عنوان اتفاقی طبیعی و محتوم روبهرو بشی. اما وقتی عزیزت رو میکشن هربار که ذهنت میخواد یک قدم به سمت گذر کردن برداره کسی تو سینهت تکرار میکنه: تو حق نداری از این خون بگذری!
کشتار دی ماه کشتار یک ملت بود و من با تکرار اسم مامانم در واقع خاری هستم در چشم فراموشی این جنایت.
ازتون ممنونم که توی کامنتها اسم کشتهها رو هشتگ میکنید. هرکدوم از ما تا زندهست لااقل نگهبان یک اسم خونآلوده.
#جمیله_شفیعی
نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده بود و درگیر چی بودم که یادم رفته بود من اساسا خواستههایی داشتم و دارم میذارم همه چیز آروم بره تو پاچهم. آخرش هم خودم رو زیر زندگیای پیدا کنم که هیچ چیزش اونی که میخوام نیست و تماما برام عذاب آوره.
@TheZagh بله بله درست. مشکل اصلی فکر میکنم با خودمون باشه اساسا که تو دورههای مختلف که تغییر میکنه ارتباط ما با آدمها هم با وجود درک دقیقا مشترکی که نیست تعدیل میشه.
آدمها هرگز قرار هست در زندگیشون حس کنن به کسی واقعا و واقعا نزدیکن و دیواری واقعا و واقعا این بین نیست؟ با خودشون چی؟ هرگز قرار هست احساس کنیم منفصل از خودمون نیستیم؟
در همین راستا تصمیم گرفتم در ژوژمانها و امتحانات باقی مونده شرکت نکنم و ببندم به درخت. اینم از اون تصمیمهای تکانشی و اشتباهمه که در لحظه بهم حس رهایی و لگد زدن میده و در آینده بابتش تو سر خودم میزنم. پیش باد که ببینیم چی رو دیگه میتونیم تو زندگیمون بترکونیم.
به یک باره چنان جنبههای زیادی از زندگیم رو رها کردم و بستم به درخت که خودم از این هیچ بندی نداشتنم گیجم. دیگه حتی انگشتی هم تکون نمیدم برای چیزهایی که تا همین چند روز پیش خودم رو درموردشون به آب و آتیش میزدم. افتادم یه گوشه، ناامیدیم رو پذیرفتم و همه چیز رو ول کردم.
روبروی نامجو برام یادآور روزهای خوش دور و در خفا کسی رو دوست داشتنه. بدون هیچ ارتباط و درگیریای فقط یه موضوع خوشایند برای فکر کردن داری که در طول روز، هر وقت و هر جا میتونی بری سراغش و همه چیز برات قابل تحمل بشه. آبجکتیفای کردن خالص.
@GGAAsummer نه ببین اصلا از اینکه به فکر چیزها باشم خستهم و درمورد فشار اینا نیست. کون نمادینم نیاز داشت یه گندی بزنم که به خودم بگم هنوز میتونم چیزها رو به کیرم بگیرم.😭😂
به یک باره چنان جنبههای زیادی از زندگیم رو رها کردم و بستم به درخت که خودم از این هیچ بندی نداشتنم گیجم. دیگه حتی انگشتی هم تکون نمیدم برای چیزهایی که تا همین چند روز پیش خودم رو درموردشون به آب و آتیش میزدم. افتادم یه گوشه، ناامیدیم رو پذیرفتم و همه چیز رو ول کردم.
اونقدر از همه چیز خستهم که نمیدونم. قبلا شوق راههای نرفته از جا بلندم میکرد الان فرسودگی و ترس راههای نرفته فلجم میکنه. چقدر زندگی هست که نکردم و واقعا حالش رو هم ندارم. مرگ کاش.